#بلو_پارت_254
«ارسلان بدبخت هنگ کرده گفت:» عه؟!
رضا-دِ بجنب.
«با همون حال گفتم:» کثیـ...کثیف...
رضا-بمون اینجا لباس بیارم.
«با گریه و بیجون دو سه تا توی سرم زدم:» خاک تو سرت....خاک تو سرت....
رضا در حدی عصبی بود که باهام چنان جدی برخود میکرد که ازش میترسیدم. زیر آرنجمو محکم گرفت و گفت:
-برو تو حموم، برو...
لباسمو درآورد و یه گوشه حموم پرت کرد، شیر آب روی تنم گرفت، ارسلانُ از قصد فرستاده بود پایین. زیر زانوم خالی میشد و با همون حال گفت:
-دستتو. بنداز دور گردن من هی میوفتی.
با همون سکسکه خودمو جمع کرده بودم، نمیخواستم رضا ببینتم. عصبی گفت:
-پگاه؟
-خودم...خودم....
رضا محکم دستمو پس زد، حالم با اون اوصاف حالا معذب هم بود، الان هوشیارم و با دفعه اول که رضا بردتم حموم فرق داره! سرشور شیر حموم پایین پرت کرد و با لحن تند گفت:
romangram.com | @romangram_com