#بلو_پارت_253
موبایلشو قطع کرد، عصبی راه میرفت، تو یه وجب جا مدام رژه میرفت. من میلرزیدم، حالم بد بود، دلم پیچ میخورد و حالت تهوع گرفته بودم. تا خواستم بلند شم تلپ خوردم زمین، پاهام انگار فلج شده بود. تا خواستم بگم :"دارم بالا میار" استفراغی کردم که انگار ضربه مغزی شدم. نمیتوستم جلوی خودمو بگیرم که توی خونه بالا نیارم...
ارسلان-عه! عه!!! عـــــــــه!!!!
انگار لال شده بود .و به عه عه افتاده بود. رضا یه لحظه مثل باباجون شد و با هول گفت:
-چیشد چیشد چیشد؟
تا میخواستم بگم رضا باز بالا می آوردم، به زرآب رسیده بود ولی قطع نمیشد. تنم مثل تشنجی ها میلرزید....رضا او.مد بالا سرم، موهامو جمع کرد، فقط تونستم پاچه ی شلوار رضا رو توی دستم بگیرم و رضا با لحنی که کنترل میکرد گفت:
-اشکال نداره، اشکال نداره...
«با گریه گفتم:» ببخشید....بخشید...
ارسلان-اینو چیکار کنیم؟
رضا-پاشو برو پنجره ها رو باز کن.
«زیرآرنج منو گرفت و از جا بلندم کرد و گفت:» برو حموم...
«با نفسای بریده گفتم:» بالا....بالا....
به حموم نرسیده باز زرآب بالا آوردم.... رضا عصبی داد زد:
-ارسلان؟ ول کن اونارو برو ماشینو روشن کن ببریمش درمونگاه.
romangram.com | @romangram_com