#بلو_پارت_215
ارسلان-سرت گیج میره؟!
-دستم دستم واااای دستم شکست، شکست...
رضا شونه امو ماساژ می داد اما دستم شد بهانه که من گریه و بی تابی کنم و دیگه دهنم بسته نشه هر چی ماساژ دادن شونه امو، حرف می زدن، حرکت ورزشی دادن... نه ک نه من یه دارویی می خواستم که حالمو خوب کنه، می فهمیدم بدنم یه چیزی نیاز داره که آب و غذا نیست...
این جریان انقدر کش اومد که بردنم بیمارستان، بیمارستان رو یه جورایی رو سرم گذاشته بودم انقدر حرف زده بودم با ارسلان و رضا که رضا سردرد گرفته بود منو ول کرد و رفت یه چایی بخوره ارسلانم اون وسط با من یکه به دو می کرد.
ارسلان-میگم نباید چیزی بزنی نمی شنوی.
-درد دارم، دستم درد می کنه، گردنم درد می کنه تو می فهمی؟ حالم بده...
«زدم زیر گریه گفتم:»من چرا نمی میمیرم از دست شماها راحت بشم؟ تو نمی فهمی، نمی فهمی...
ارسلان-چرا چرت و پرت می گی؟ اون کثافتا بهت دارو میزدن؟
-یادم نیست.
ارسلان-مگه گیجی؟ فکر کن یادت بیاد.
«با گریه تیشرت ارسلانُ گرفتمو کشیدمو گفتم:»نمی فهمی حالم بده، من اونجا حالم بدتر از این بود چیزی یادم نیست، تو سرم زدن، یادم نیست.
ارسلان-تنت کبوده چیزی یادت نیست؟ یارو یه عمر معتاده انقد زود نپوکیده تو توی چندین روز کلا مغزتو دادی اجاره؟ بگو چی می زدن، قرص بود؟ تَل بود؟
«جیغ زدم:»نمی دونم نمی دونم نمی دونــــــــــم ولم کن.
romangram.com | @romangram_com