#بلو_پارت_214
رضا با یه حرصی گفت:
-اگر پگاه الان اینطوری توی این وضعِ از دامن خونوادش به اینجا رسیده، عمو و زنشو فاکتور بگیریم، ما که ادعامون رو سرمونه عرضه نداشتیم هوای یدونه دخترمونو داشته باشیم، خاک برسرمون ، تا اینجا گند زدیم، از اینجا گندزدایی کنیم کلاهمون پس معرکه نره ؛ این دختر برگرده به اون خونه داستان همون آش و کاسه است، از سر چی زد بیرون؟ از سر خبر مادرش که دیگه حرف نشنوه.
ارسلان-آره، آره...اما حالش روبراه شد باید مادر جون ببینتش، از روزی که فهمیده خونه خالشم نیست داره سنکوب می کنه پیرزن.
رضا-بشین تو این سایت و اپلیکیشینا ببین یه جا خوب می شه گرفت، سریع و سیر بریم اونور یا نه.
ارسلان-با چقدر؟ تو دست و بالمون پول نیست که!
رضا-تو پیدا کن من جور می کنم.
همه ی این حرفا رو با این حال می شنیدم که می لرزیدم، لافه بودم تموم تنم ضعف می رفت، دیدین آرنج یه جا می خوره یه جوری می شه، تموم بدن من انگار تو اون حالت بود، هی دور خودم می پیچیدم، دلم می خواست کله امو بکنم، خودمو مچاله می کردم که گرم بشم اما بدنم ضعف می رفت هی باید تکون می خوردم.
رضا اومد تو اتاق تو دستش یه بشقاب بود گفت: چیه پگاه؟
بلند شدم بشینم سرم گیج رفت، با شونه از رو تخت افتادم صدای "گروم" تو اتاق پیچید. رضا سریع اومد طرفم، ارسلان با عجله درو باز کردو گفت:
-چی بود؟
خودم از درد ضعف کردم، انگار بدنم لمس شده بود، انگار یکی هولم داد همچین به ضرب خوردم رو زمین که انگار از دو متری پرت شدم، رضا از رو زمین بلندم کرد از درد مچاله شده :بودم، ارسلان یکه خورده گفت
-رضا تو مگه اینجا نیستی؟!!!
رضا-اومد پاشه بشینه افتاد زمین.
romangram.com | @romangram_com