#بلو_پارت_197
سینا-ببین من اگر می خواستم صدهزار بار از هر دری تورو به سمت خودم می کشوندم پس نیازی به هوشیار نبود، هان؟
«با تردید به سینا نگاه کردم و گفتم»:
-پس چرا نکشیدی؟پس برای چی اینجام؟
خنده ای بلند سر داد و گفت:
-خب اینا رازِ؛ پاشو، پاشو ببرمت خونه.
«خودمو چسبوندم به در که پشتم بود و گفتم:» من، من خونه ی نمیام، خونه مجردیت دیگه...
سینا که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره ولی نمیشد با همون حال گفت:
-نه پس تورو میفرستم وردل راحیل.
-راحیل؟ راحیل کیه؟!!
سینا با خنده گفت: خانم بزرگ دیگه.
زیر آرنجمو گرفت و با یه حرکت بلندم کرد و خودمو عقب کشیدم و با هول و ترس گفتم:
-ببین ، ببین، می خوای ...می خوای پول...پول هوشیار...
جدی باز نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com