#بلو_پارت_180
-سلام استاد.
استاد-سلام خانم ربیعی، من هرچی منتظر تماس شما شدم خبری نشد. امروز که سرکلاس دیدمتون خواستم بهتون یادآوری کنم که باهام تماس بگیرید که متاسفانه کلاس شما بلانسبت مثل کودکستان میمونه امان نمیدن آدم حرف بزنه، این دخترا جون آدمم میگرن.
-عه!
«چقدر درد و دل داره!»
استاد-خانم ربیعی حقیقتش کارای شما مثل تولد یک سبکِ که نیار به بررسی داره و من خیلی دوست دارم کمکت کنم استعدادت شکوفا بشه.
«برای چی میخواد کمک کنه؟ منظوری داره؟ همینطوری رو هوا کمکم کنه؟ حتما منفعتش درگیره!»
استاد-خانم ربیعی گوشی دستتونه؟
-بله بله!
استاد-همسر من چندتا کار شمارو بررسی کردن...
-همسرتون؟!
استاد-بله ایشون جز استاد های شاخص هستند، خیلی از سبک کارهای شما خوششون اومده، ایشون متعقدن که هنر شما یه هنر اقتباسیِ و این کار آسونی نیست! در کار شما یه جور پارادوکس هست انگار در حال اینکه اقتباسِ، نوینِو....
اصلا نمیفهمیدم چی میگه، هی ایشون اوشون میکنه توی مغز من میره، صداشو رو بلندگو گذاشتم و شروع کردم به کارمو ادامه دادن و هرازگاهی یه "بله" میگفتم اما صداشو اصلا گوش نمیدادم که چی میگه. روی دنده ی حرف زدن افتاده بود و اصلا وا نمیداد! خیله خب بابا فهمیدم کارم سبک جدیده خب حالا چقدر بابتش پول میدی؟ پوفی کردم و دستمو با دستمال پاک میکردم که در اتاقم باز شد.
بابا جون بود، تا وسط اتاق اومده بود و دوباره برگشت و روی در اتاق باز در میزد و دور تا دور اتاقمو داره با چشمشاش میجوهه. گوشی رو برداشتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com