#بلو_پارت_172
-نمیام همینجا میمونم.
ارسلان-دماغ پسر خاله اتو شکوندم، بره شکایت به ارواح خاک مرده هام منم از تو شکایت میکنم.
«با ذوق گفتم:» شکوندی واقعا؟
ارسلان یه آن جا خورد و جدی گفت:
-تو دردِ بی درمونی پگاه، تو به دنیا اومدی منو بکشی، از قوز قبلی درنیومد دماغ یارو رو برای سرت شکوندم.
«قفل درو باز کردم و با ذذوق گفتم:» بزار دستتو ببوسم.
ارسلان-تو پامم ببوسی فایده نداره، کدوم جهنمی بودی؟
تا پشت گردنمو گرفت با لگد توی ساق پاش زدم و گردنمو بیشتر فشار داد و گفت:
-جوجه من تو رینگ میرم به من لگد میزنی؟
-آی آی آی به خدا جیغ میزنم...
«رضا شاکی اومد و با صدای خفه گفت:» ارسلان!
ارسلان گردنمو ول کرد، کمرمو گرفت و کنار کشید.
رضا-ولش کن الان درو همسایه رو با خبر میکنی داستان میسازن.
romangram.com | @romangram_com