#بلو_پارت_171


«حق به جانب گفتم:» من حالم خوب نیست.

رضا-پگاه!توی این دنیا کسی هوای تورو نداره الا خودت، اینو هیچ وقت یادت نره، گرسنه ای؟

با حالت قهر رومو برگدوندم و گفتم:

-نه به لطف همه سیر شدم.

بدون اینکه جوابمو بده استارت زد و راه افتاد، همه ی عالم یه طرف حرکات رضا از همه بیشتر منو حرص میده؛ دریغ از یکم عطوفت.... حداقل ارسلان با داد و بیداد و دوتا فحش میرفت یه سیب زمینی هم شده میخرید! به کارگاه رسیدیم و رضا گفت:

-تو بشین تا من بیام.

-من چطوری توی کارگاه بخوابم؟

«برگشت معنی دار و مشدد نگام کرد و گفتم:» اونجا شما سه کارگر دارید!

«نگاش کمرنگ شد و در حالی که پیاده میشد گفت:» خودمم اینجام.

«درو بست و گفتم:» خودتم اینجایی؟ اینجا کلا یه اتاق داره، کارگرا و من و رضا یه جا بخوابیم؟

همینطوری به در نگاه میکردم تا رضا بیاد، جای رضا، ارسلان بیرون اومد که سریع قفل درو زدم.

ارسلان-به امام حسین سرمو به این شیشه ها می کوبم.

«بهش زبون درازی کردم و گفت:» تو که بیرون میای.

romangram.com | @romangram_com