#بلو_پارت_165
رضا-میدونستم نمیری برای همین درو باز کردم، میرفتی هم دنبالت میومدم.
بهش نگاه کردم، نیم نگاه بهم انداخت ولی نه به صورتم! رضا رو نمیشناسم! یه موجود ناشناخته است. صدای زنگ گوشی توی فضا پیچید، به صفحه ی گوشیش نگاهی انداخت و جواب داد:
-الو؟....سلام....چطور...خودم رسوندمش....تو برای چی رفتی بیمارستان؟...مرتیکه کیه؟....اون چرا به تو زنگ زده؟.... زنگ نزده پس چی تو زنگ زدی؟!!!
-کیه؟ ارسلان یا طاهر؟!!!!
«رضا دستشو به معنای صبر کن نگه داشت و گفت:» تو چرا تلفنُ جواب دادی؟ ...ارسلان داد و بیداد نکن میگی برای چی جواب هوشیارو دادی؟ پاشده رفته دم خونه؟!!!!
-وااااااایی وااااااییی
«سرمو بین دستام نگه داشتم:» بدبخت شدم!
رضا-بقیه هم فهمیدن که پگاه بیمارستان نرفته؟...خوبه خوبه دمت گرم...میام تعریف میکنم.....پگاه اینجاست....ارسلان گفتم میام تعریف میکنم.
«به رضا نگاه کردم، گوشیُ قطع کرد و گفتم:» هیچی دیگه امشب صحرای کربلاست.
رضا-هوشیار تا خواسته زنگو بزنه ارسلان از سرکوچه میبینتش و میره طرفش، تا خواسته داد وبیداد کنه ارسلان باهاش درگیر شده و خلاصه نتونسته کاری بکنه.
-حالا چی میشه؟ نره دم حجره؟
رضا-نه آدم این حرفا نیست.
-من چیکار کنم داداش؟ من...
romangram.com | @romangram_com