#بلو_پارت_163
بغض داشت خفه ام میکرد، قفل در هم خراب بود و با دست باز نمیشد، قفل مرکزی رو که میزد در سمت من فقط با سوییچ باز میشد!
-باز....باز کن داداش...
رضا-نگفتم حالا به کوچه و خیابون بزنی،گفتم که مردا رو بشناسی.
«برگشتم سمتش و یکه خورده گفتم:»مردا رو بشناسم؟ اشکال نداره بگو مادرم چیه من دیگه ناراحت نمیشم چون خسته شدم انقدر ازش کشیدم...
رضا-به مادرت گفته بود طلاق بگیری رضایت میدم چون حالا دیگه یه بچه هم داریم، طلاق گرفته و تکلیف مادرتم روشن نکرده، پنج ماهشه، رضایت هم نداده!
-خب پس بریم به مادرجون بگیم زیر زمینو خالی کنند مادر من با بچه اش میخواد اونجا برگرده؟
«رضا باز به دهنش مهر زد و فقط نگام کرد، یادم افتاد که رضا یارو دیده بود و گفتم:»
-حداقل یه تو دهنی به یارو میزدی.
«نفسی کشید و نگاه ازشم گرفت.»
-من محاله خونه ی باباجون اینا برگردم، بشم چوب دو سر نجس؟ دیر یا زود همه میفهمند، هی میخوان در موردش حرف بزنن، زن عمو هی متلک بندازه و مادرجون حالش بد بشه.... بعد نگاه ها شروع میشه، هی زل میزنند به من، هر کاری میکنم بگن خب به مادرش رفته، مثل مادرشِ.... تازه همه ی اینا یه طرف وقتی اوضاع بابا بدتر بشه...
«چنگمو توی موهام فرو کردم، کف سرم داغ کرده بود، کاش بمیرم راحت بشم، دو تا حرف باید بهش بزنم، مامان رفته یه شکم دیگه بزاد؟ انقدر بهش خوش میگذره؟ طلاقشم گرفته! چطوری پنج ماهشه بعد چند هفته است طلاق گرفته؟!!!! برگشتم به رضا نگاه کردم. با اخم سرشو به زیر انداخته بود. نگاهمو که حس کرد سرو به سمتم برگردوند و گفتم:»
-مگه میشه؟!!!
سرشو به معنی "چی" تکون داد و گفتم:
romangram.com | @romangram_com