#بلو_پارت_153
-این چی میگه؟
رضا در سمت شاگرد راننده رو باز کرد، نگام نمیکرد، پشت کرده بهم منتظرم ایستاده بود، قدم های سنگینم برداشته شد، نمیدونم به چی فکر میکردم! فکر نمیکردم، حس میکردم، یه حس سنگینی تو سینه ام، یه حس گرمای شدید روی سرم و پیشونیم میکردم. تا از کنار هوشیار رد شدم گفت:
-بیا، بیا سوارشو بریم دیر....
مسیرم که از خط مسیر هوشیار عوض شد، هوشیار با تعجب گفت:
-عه!!!!! کـــــجا؟!!!!! اُی.ته کیفم به زمین ساییده میشده و به طرف ماشین رضا میرفتم، نزدیک شدم و درست پشت سرش ایستادم، زیر لب با اون صدای بم و آهسته اش گفت:
-حرف اعتماد زدم دوزاریت بیفته.
«برای اینکه ببینتم کمی چرخید، نیم نگاهی بهم کرد، انگار نگاهش مثل پیچک های جانگیر دورم پیچید، قطره های عرق از کنار پیشونیم سر خورد و از کنار گونه ام ریزش کرد.»
-باید....باید....
«سه رخ شد، گوشه ی ابروی چپش کمی کج شد، انگار دقتش مضاعف شد، نفسمو به داخل سینه ام حبس کردم، بگو به پول نیازم دارم! رضا با ارسلان و نوید فرقی نداره....
-باید....
«هوشیار بلند گفت:» پگاه؟ بیا دیگه....
رضا بلندتر از حد معمول جدی به هوشیار گفت:
-شما میتونی بری.
romangram.com | @romangram_com