#بلو_پارت_152
-مگه من کلای فروشی توام که همه جا منو قول میدی؟
هوشیار-احمق مردای اینطوری گیر نیستن، با یه بابای قاتل و ننه ای که نگرفته رفته تو تخت داداش مقتول کی به تو شوهر میده؟ دوست پسر هم بگیری میگه از شجره نامه ات مادرت رو سفیدت کرده، این یارو نمیتونه زیاد فضولی کنه! فقط خرجت میکنه، نمیتونه بگو کجا برو کجا نرو چه بکن چه نکن خودش پاش لنگه.
«با اخم به هوشیار نگاه کردم و گفت:»
-مثل بز نگاه نکن حاضرشو، دست و پا گیر نیست فقط دندونش گیره، پولشم که از پارو بالا میره.
-به تو چی میرسه؟
هوشیار-باز میگه به تو
-تو برای رضای خدا کار میکنی شیطان بزرگ؟
«با خنده گفت:» مرگ بر آمریکا، حاضرشو.
دوباره شروع کردم به آرایش کردن، راست میگه منو با این شرایط کی میگیره؟ دوست پسرشم هی میخواد چرتکه برای من بندازه، این دست و پا گیرم نیست! ای هوشیار موذی! این اگر زن میشد همه مردا رو فساد میکشوند.
حاضر شدم، یه ماکسی بلند مشکی پوشدم که یه چاک بلند تا یه وجب بالا زانوم داشت، بالا تنه اش هم دو بنده بود، نمیخواستم براش زیاد مایه بزارم، همینه که هستم!!!! یه کفش پاشنه بلند دوازده سانتی قرمز هم پوشیدم.
مانتوی مشکی حریر ضخیمم روی لباسم پوشیدم و شال حریر قرمز سرم کردم و از خونه بیرون زدیم. هوشیار تا ریموت در حیاطو زد که باز بشه دیدیم جلوی در خونه رضا ایستاده، سرش به زیر بود و نگاهش به طرف من.... ومن....من..... حس کردم خون به مغزم نمیرسه.
مغزم یخ کرده بود! رضاست؟!!! شاید دارم توهم میزنم! حس میکردم تموم خونِ توی بدنم توی صدم ثانیه از جریان ایستاده چرا؟ چرا باید رضا این حسو بهم القا کنه؟ وقت این سوال نیست! یه قدم به عقب رفتم، رضا فقط نگام میکرد، رضا توروخدا مثل ارسلان داد بزن، فریاد بزن، یه چیز بگو لج کنم و جوابتو بدم.
رضا به سمت هوشیار که توی ماشین نشسته بود حرکت کرد، هوشیار زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com