#بلو_پارت_150
خاله-نرید باز گم و گور بشید به خدا هوشیار بمیری هم خونه راهت نمیدم ها.
هوشیار-اَی بابا، چی میگی تو؟ فالتو بگیر.
سریع رفتم توی اتاق و شروع کردم به آرایش کردن، هوشیار اومد توی اتاق و گفت:
-منو ببین.
-دارم ارایش میکنم نمیتونم.
هوشار-این یارو چیزا.
-چیزه؟!!! چیز چیه؟!
هوشیار-متاهلِ.
یکه خورده به هوشیار نگاه کردم و گفتم:
-اسکل کردی؟ منو کشوندی اینجا میگی متهلِ؟ گه میخوره متاهلِ دنبال دختر میگرده.
«هوشیار توی اتاق اومد و درو بست و گفت:»هیس بابا صداتو بیار پایین. تو به وضعیت تاهلش چیکار داری؟ بچاب فقط.
«لوازم آرایشمو جمع کردم و گفتم:» من نیستم.
هوشیار-یعنی چی؟! زنش اصلا نیست که.
romangram.com | @romangram_com