#بلو_پارت_134


آرایشگر-من یه قرارداد پر و پیمانه باهات میبندم، راضیت میکنم.

حقیقتش خیلی به پول نیاز داشتم و منم مدام نمیتوستم برم دستمو جلوی باباجون دراز کنم و بگم یه هزار تومنی بده. مگه کار من با یه تومن دوتومن صدتومن راه می افتاد؟ نفسی کشیدم و گفتم:

-باشه کی بیام؟

-فردا بیام اول ببینمت یه تست آرایشی ازت بگیرم.

-باشه.

«گوشی رو قطع کردم. با آرایش نمیشناسند، باباجون نمیشناسه ولی اون نوید مار و ننه اش که میشناسه، پول میخوام خب! اگر میتونستم یه حرکت دیگه بزنم که زیر دست آرایشگر نمیرفتم.»

وسایلمو جمع و جور کردم، خب بیا خداتومن رضا پول اینارو داد، خب من نمیخوام رضا پول بده، منو ببره زیر بار منت خودش. نمیخوام پس فردا بگه برای من شاخ نشو تو همونی که من خرجتو دادم. کاش.... بابای به جای اینکه پول هارو توی اون مووسه مالی و اعتباری بزاره توی یه بانک دولتی میزاشت...کاش زودتر میفهمید که نباید برای زندگیش زیاد تلاش کنه و به چیزی که داره قانع باشه...

بومُ روی پایه سوار کردم، فکر های مختلف توی ذهنم رژه میرفتن هر بار از یه سوراخی بهم نیش میزدن و من نمیفهمیدم که چطوری ساعت ده شب شد! چطوری و کی لباسامو عوض کردم و اون بوم نقاشی رو پر از رنگ و نگار میکردم. نه تصویری از طبیعت بود نه چهره....

شاید اگر یکی از راه میرسید میگفت طلسم روی بوم کشیدی.... اما اینا افکار من بودن که تحت قائده ای خاص به تصویر کشیده میشدن، نیمی از بوم در سایه و تاریکی و تیرگی بود و نیمه دیگر روشن...

همیشه توی تصویر روی تابلوهام یه دختر بود که هرکسی نمی تونست توی اون همه طرح های شلوغ ببینتش و این به نظر ببیننده طرح های شلوغ داره ولی از نظر من یک روایت داستانی بود.

مثل این که این تابلو پر از چشم بود، چشم های کینه توزانه، چشمای پر محبت، چشمای بغض آلود، چشمای نگران... اما طرح چشم ها در چهارچوب افکار یه دختری که پشت کرده ایستاده نشات گرفت لای گیسوان پریشونی که کل تابلو رو در برگرفته.

تابلو فقط یک طرح اولیه بود ولی چیزی که میخواستم بکشم دقیقا همین تصویر بود...

در اتاق باز شد و طاهر اومد داخل اتاق. هندزفری رو از گوشم درآوردم و طاهر گفت:

romangram.com | @romangram_com