#بلو_پارت_130


رضا-تو فقط درستو بخون، این همه مرد توی این خانواده کار میکنند یعنی یه نفر نمیتونه خرج تحصیل تورو بده؟

-نه بحث اینا نیست که.... خب باباجون مجبور شد برای بابا حجره اشو بفروشه خودش بره اجاره، منم بشم قوز بالا قوز؟

رضا-خانواده یعنی همین.

-یعنی قوز بالا قوز؟!!!

رضا-یعنی همیشه پشت هم باشن.

-پس چرا تو رفتی شما خودتو حبس کردی؟

رضا-حبس نکردم، کار میکردم.

-اینجا مگه کار نداشتی؟

«برگشت نگام کرد:» دیگه اومدم!

«صدای رضا یه جوری بمه که وقتی به این آرومی هم حرف میزنه توی دلت از شدت بمی صداش میلرزه شاید برای همینه که هیچ وقت داد نمیزنه، صداشو.... صداشو دوست دارم یه ابهتی داره، یا یه چیزی تو ته مونده ی ذهنم میفتم، یه تصویر.... میتونم تصویر صدای رضا رو بکشم. اون تصویر انگار به ذهنم یه شوک لذت بخش میده.

به یک فروشگاه لوازم التحریر بزرگ رفتیم، رنگ و کاغذ رنگی تنها چیزایی بودن که حالمو خراب میکردن، برگشتم به رضا چیزی بگم که دیدم نیست، با تعجب دور تا دور فروشگاهو نگاه کردم. بدون اینکه از جام تکون بخورم فقط با چشم رصد میکردم. دنبال یکی مثل رضا بودم! شلوار جین و پیرهن چهارخونه ی قرمز و سرمه ای و کچل!

یه آن نگاهم بهش افتاد که جلوی در ورودی ایستاده و داره به یه چیزی نگاه میکنه که توی راستای درد من نبود. پر از کنجکاوی قدم تند کردم و تموم نگاهم به سمتی بود که رضا نگاه میکرد... دیدم ارسلان و پریا بودن.

همونجا ایستادم، چه غش غش میخنده دختره ی موزمار....از اینکه ارسلان به خاطر اون باهام تندی میکنه متنفرم. برگشتم دیدم رضا هنوز داره نگاهشون میکنه، یه نگاه..... نمیدونم اسمش چی بود اما رضا پلک نمیزد.

romangram.com | @romangram_com