#بلو_پارت_124
****
یه ماه بود که خونه ی باباجون بودم. هوشیار هم دو هفته بعد از مهمونی پیداش شده بود و معلوم نبود داره میپچونه و الکی تعریف میکنه یا اینکه واقعی بوده. میگفت پلیس گرفته بودتش اما اگر پلیس بگیره اولین کاری که میکنن تو میتونی با درخواستت به خانواده ات خبر بدی.
پرونده ی اون پسره و مونا هم در دست تحقیق بود و هر بیست روز یه بار میگفتن بریم کلانتری برای بازجویی. ماشینمو ارسلان فروخت و برام پنج شیش تومن بیشتر نموند.
با این پول چیکار میشه کرد؟ هیچی! من میخواستم از این خونه بیرون برم که انقدر زیر ذره بین نباشم. خدا میدونه این ارسلان و طاهر و باباجون چیکار میکردن؛ نویدم که تف سربالا بود و عمو اسماعیل هم که دیگه بدتر.
عمو اسماعیل جو میگرفت کاسه ی داغ تر از آش میشد! دلم میخواست هر دفعه اینطوری میکنه بگم "تو چی میگی سالی یه بار عمو میشی بعد ادای بابا رو درمیاری" شراره هم که شبیه خبرنگارا دنبال خبر بود که همه جا چو بندازه.
ارسلان عین عقاب مراقب بود که من توی پیجم کاری نکنم و حرفی نزنم که اعتماد تازه بدست اومده ی پریا و خانواده اش از هم بپاشه. ازشون متنفر بودم، به نظرم پریا از اونایی بود که همه کار میکرد بعد میگفت من مطهرم.
رضا هم همیشه در سکوت مطلق بود فقط با این تفاوت که بلاخره راضی شده بود تهران بمونه و باغ برادر باباجون که تموم میوه های حجره ی باباجون تو میدونُ تامین میکرد نره و توی کارگاه نجاری خودشو ارسلان کار کنه.
از دست این ارسلان کار و کاسبی خودمم کساد شده بود و هیچی نمیتونستم تبلیغ کنم چون از نظر طاهر و ارسلان و نوید منشوری بود! تنها اتفاق متفاوتی که افتاده بود دانشگاه رفتنم بود که شبیه دختر مدرسه ای بود!
من همیشه فکر میکردم دانشگاه یعنی اجتماع قاطی دختر و پسر سرکلاس اما رشته ی ما همه دختر بودن!!!! این یعنی ضدحال ولی تو خود دانشگاه هم دانشکده ای پسر داشتم که خوبم منو میشناختن!
اون روز تا پنج کلاس داشتم. از ساختمون دانشگاه وارفته بیرون اومدم دیدم هوشیار به اون ماشین کروک دو درش تکیه داده و منتظر من داره سیگار میکشه. وسایلمو توی دستمو جابه جا کردم و جلو رفتم.
-اینجا چیکار میکنی؟
«سیگارشو روی زمین انداخت و با پاش له کرد و گفت:
-سلام بلد نیستی؟ بشین برسونمت.
romangram.com | @romangram_com