#بلو_پارت_123


-مگه دروغ میگم؟ مگه من بچه ام معنی ازدواج تو پونزده سالگی بدون هیچ کاری رو نفهمم؟ اوووووه شهر کجا تهران کجا؟ ببین این چه فضه ای بوده توی اون سن تو چند روز مخ بابای منو بیست سال پیش زده.

»مادرجون لبشو گزیده بود، ته گزیدگیشم خنده بود ولی نمیخواست رو کنه و گفت:» مادرته.

-چه مادری؟ مردم مادرشون خوبه، خاله اشون و مادر دوستشونُ دورو برشون خوبه میگی مادر من اینه میگن عه مگه داریم؟مگه مادر میشه اینطوری باشه؟ پس این کیه؟ مادرجون تو نبودی که من طعم محبت نمیدیدم! فکر کرده من خرم میگه من خودمو فدا کردم که رضایت بگیرم تو کردی من با دلم اینجام؟ تو با دلت اونجا نیستی تو با یه چیز دیگه اونجایی!

«مادرجون روی گونه اش زد:» خاک بر سرم دختر؟!

«خندیدمو گفتم:» آره دیگه دروغ میگم؟

«مادرجون یه لقمه طرفم گرفت و گفت:» بیا بخور، خدا صادقُ نجات بده. اگه صادقم بره پگاه من دیگه نمیخوام زنده باشم.

«با غصه گفتم:» مادرجون اینطوری نگو، بابام خلاص میشه.

«با بغض و گریه گفت:» بعد از اون دوتا پسر دیگه طاقت صادقُ ندارم.

آروم بغلش کردم و گفتم:

-قربونت برم، تروخدا دیگه گریه نکن، بابا خلاص میشه من دلم روشنه.

وقتی برای ملاقات میرفتم حالم اصلا روبراه نبود، کلا با کسی حرف نمیزدم. طی هشت ماه گذشته که همینطوری بود، اما اون روز باباجون و مادرجون و رضا و ارسلان هم اومده بودن.

بیچاره بابا آب شده بود، یه پاره استخون ازش مونده بود، کلی آسمون و ریسمون بافتم که پام چیشده ونگفتم مهمونی بودم یا چه جریانی برام پیش اومده. طی هشت ماه گذشته هم نگفته بودم پیش باباجون اینا نمیرم فقط گفته بودم پیش خاله زندگی میکنم ولی خونه ی باباجون هم میرم.

بابا هم همیشه اصرار داشت برم خونه ی باباجون بمونم. باباجون که همون اول شروع کرد به مژده دادن که پگاهُ پیش خودم نگه میدارم و تو نگران نباش. کسی از مامان پیش بابا حرف نمیزد، بابا هم در موردش حرف نمیزد؛ همه در مورد سیر حقوقی و کیفری پرونده حرف میزدن.

romangram.com | @romangram_com