#بلو_پارت_113
-نوری، تقصیر ماست، اون دفعه هم مثل امشب جروبحث شد این بچه رو ول کردیم رفت پیش اون خاله ی پتیاره اش وگرنه اینجا پیش ما بود که این اتفاقا نمی افتاد.
مادرجون- حالا باز شراره راه میفته تو کل محل آبرو ریزی میکنه، فامیلو بهم میریزه.
«باباجون با صدای خفه و عصبانیت گفت:»
-شراره بیجا میکنه، تو باید جلوشو بگیری نوری تو؛ خط و نشون بکش بگو اگه باباجون بفهمه کاری کردی قید پسرشم میزنه؛ من که نمیتونم به خاطر نرخرم از این بچه بگذرم. اون صادقِ.... لااله الاالله، صادق که توی زندانه، مادرشم که گذاشته رفته، ما پشت این دخترُ خالی کنیم ازاین بیشتر از دست میره نوری، بچه توی کلانتری از حال رفته بود.
مادرجون-یــــــه خدا منو بکشه، بایرام خان نیان ببرنش زندان؟
باباجون-نمیدونم، نمیدونم توی اون گوشیِ کوفتی چیکار کرده که این پسرا بال بال میزنند، پاشم به کلانتری باز شده دلم عین سیر و سرکه میجوشه.
مادرجون-بایرام خان حرص نخور، این دختر شیطونه، شیطنت داره دیگه. پاشم به خونه ی خالش باز شده هرچی بلد نبود یاد گرفت...
باباجون-خب؛ یعنی چی؟ حرفات بو داره نوریه چی میخوای بگی؟
مادرجون-باید سرشو گرم کنیم بایرام خان.
باباجون-آره آره باید این دانشگاه......
«مادرجون با یه لحن پرحرص گفت:» دانشگاه چیه باید شوهرش بدیم.
«باباجون بلند گفت:» شوهر...
«انگار مادرجون جلوی دهنشو گرفت چون یهو صداش قطع شد و بعد دوباره با یه نفس کوتاه و بریده گفت:
romangram.com | @romangram_com