#بلو_پارت_112


وااااای هوشیار....از هوشیار خبری نیست نکشته باشنش. شماره هوشیار رو گرفتم خاموش بود. دوباره به دایرکت پسره برگشتم و نوشتم:

-تو تا کی مهمونی بودی؟

-دو و نیم.

-تو تا آخرش بودی؟

-برای چی میپرسی؟

«چی بزنم؟!!! این پسره هم شبیه قاتلاس هم پلیسا.»

-میخوام ببینم...

«چی بنویسم؟ بگو از یکی از دوستام خبری نیست نگرانم.، همینو نوشتم و فرستادم.»

-اسمش چیه؟

-چطور؟ تو که منم یادت نیست اگه دوستمو دیده بودی منم میدیدی.

-لابد بعد از تو باهاش آشنا شدم.

ولش کن جوابشو نده مشکوکه الان شر میشه، استرس گرفته بودم و چه حال مضطربی داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم، دلم میخواد از همه جا و همه کس فرار کنم. از جا بلند شدم. بی عصا سعی کردم خودمو حفظ کنم.

به سمت در رفتم و صدای باباجونو شنیدم، مثلا داشت پچ پچ میکرد ولی من به راحتی میشنیدم:

romangram.com | @romangram_com