#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_556


- پس همش یه سری حدسیات که به درد کسی نمی خوره

تیموریان عصبانی شده بود ، با صورتی سرخ شده از خشم

- من اینبار میگیریمشون ، هیچ راه فرار ندارن

سوزنچیان با پوزخند از جایش بلند شد

- امیدوارم ، این آخرین فرصت توِ پس هر کاری می تونی بکن

از او دور شد ، از دفتر بیرون رفت ، تیموریان عصبانی به خودی می پیچید .

بهرام پلیور قهوه ای تیره پائیزی با یقه کج زیب خور به تن داشت ، با شلوار جین سیاه ، با لبخند کنار آسمان که او بافتی صورتی رنگ پُرزداری به همراه شلوارسفید رنگ زیبای تا روی زانو با چکمه ای سفید رنگ پوشیده بود شال سفیدش را هم رها مانند همیشه به سر گذاشته بود ، با لبخند به بهرام نگاه کرد ، هر دو در راهروی هتل پنج ستاره ای ایستاده بودند ، بهرام کارت را کشید و داخل اتاق رفتند ، آسمان با خنده چرخی در سالن زد

- من عاشق جزیره شدم

بهرام مستقیم بطرف یخچال رفت

- منم خوشم میاد

با یک سیب سرخ رنگ بطرف او رفت ، آسمان با خنده گفت :

- پس ماه عسل میایم همین جا

- فکر خوبیه


romangram.com | @romangram_com