#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_533
دسته گل را بطرف او گرفت ، مادر با محبت گفت :
- ممنون عزیزم
دسته گل را از او گرفت ، آسمان را با خودش بطرف آشپزخانه برد ، او با صورتی سرخ از خجالت گفت :
- مامان ببخش صبح زود اومدم
- این حرف رو نزن اینجا خونه ی توِ
با هم داخل آشپزخانه شدند ، دیگران با دیدن او لبخند زدند ، پدر با صدای مهربان گفت :
- بیا دخترم کنارم بشین
آسمان با خجالت سلام کرد ، بطرف صندلی که او اشاره کرده بود راه افتاد ، کنار او نشست ، گلاره با لبخندی خواهرانه جلوی او را چید ، آسمان هم با محبت تشکر کرد ، بهرام در طرف دیگر آسمان نشست ، کامران با لبخند گفت :
- زن داداش امروز خوشگلتر شدی
همه لبخند زدند ، بهرام با چشم غره به او گفت :
- مواظب حرف زدنت باش ، اینقدر زن منو نگاه نکن
آسمان از خجالت سرخ شده بود ، پدر با چشمانی عصبانی به کامران نگاه کرد
- زود باش بخور باید بری دانشگاه
کامران ناراحت با گله گفت :
romangram.com | @romangram_com