#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_532
بهرام متعجب پرسید :
- چیش زشته ؟
آسمان با چشم غره به او گفت :
- بریم داخل
بهرام مظلومانه به او زل زد
- یه ماچ
- نه بریم
- یکی
- نه
با چشم غره بطرف خانه راه افتاد ، بهرام با حرص خندید ، به دنبالش راه افتاد ، مادر درب سالن را باز کرد ، با لبخند به پیشواز آمد
- سلام دخترم
آسمان لبخند زد ، با چشمانی درخشان گفت :
- سلام
romangram.com | @romangram_com