#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_528


بهرام سری تکان داد ، بطرف اتاقش رفت ، روز سنگینی از پشت سر گذاشته بود ، خسته بود ، درب اتاق را باز کرد ، چراغ را روشن کرد ، اتاق مستطیل شکل کوچکی با یک تخت خواب تک نفره و کمد و کامپیوتر که حالا قدیمی شده بود ، اتاق به همان شکل بود ، عجیب تمیز و مرتب بدون کمترین گرد و خاکی ، بطرف کمد لباسهایش رفت ، بلوز و شلوار راحتی به رنگ سبز برداشت به تن کرد ، روی تخت دراز کشید چشمانش را بست ، هنوز یک دقیقه ای نگذشته بود ، که موبایلش زنگ خورد ، بلند شد ، از توی جیب کتش موبایل را بیرون کشید ، اسم آسمان روی نمایشگر افتاده بود ، لبخندی زد ، آنرا لمس کرد ، روی تخت دراز کشید ، با عشق گفت :

- بله بانوی من

آسمان با ناز خندید

- سلام سرورم

بهرام خندید

- بزار اعتراف کنم ، دلم برات تنگ شده

- منم .......... اونجا لباس داری ؟

بهرام متعجب با چشمانی باریک شده پرسید :

- اونجا ؟!

- خونه بابا

بهرام بلند خندید

- ای بلا تو از کجا فهمیدی من اینجام ؟

بهرام با عشوه خندید


romangram.com | @romangram_com