#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_516


- چیزی احتیاج داری ؟

آسمان سری تکان داد و با لبخند محجوبانه ای گفت :

- نه ، اومدم کمک

گلاره خندید

- ما که کاری نداریم ، فقط چندتا ظرفه

بعد دست آسمان را گرفت ، روی صندلی نشاند ، خودش هم کنار او نشست ، با کنجکاوی به او نگاه کرد

- با داداش چطور آشنا شدی ؟

آسمان لبخند زد ، ولی نمی دانست چه بگوید ، آنطور که آندو با هم آشنا شده بودند ، از نظر خانواده دست نبود ، در فکر بود که ناگهان صدای فریاد بهرام از درون سالن به گوش رسید

- گلاره برام یه لیوان آب بیار

گلاره با لبخند به آسمان گفت :

- ببخشید زن داداش

با سرعت لیوان آبی به دست گرفت و بیرون رفت ، آسمان برگشت از کنار درب به بهرام نگاه کرد ، گلاره آب را به او داد و سپس کنارش نشست ، با او گرم صحبت شد ، آسمان متوجه مادر شد که روبرویش نشسته و با محبت به او نگاه کرد ، با صدای مهربان پرسید :

- چند وقت بهرام من می شناسی ؟


romangram.com | @romangram_com