#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_497

- نگو داداش

مادر نگاهی به شوهرش کرد ، لبخندی زد ، مرد لبخند مهربانی به همسرش زد ، بهرام دست مادرش را گرفت ، کنار خود روی مبل سه نفر نشاند ، دیگران هم در اطرافشان ، آسمان در حالی که اشکهایش را پاک می کرد روی یک مبل تک نفره در گوشه نشست ، مادر چشمانش در صورت بهرام می چرخید با بغض از او گله کرد :

- دلت خواست بیای ؟

بهرام با بغض و شرمندگی جواب داد

- منو ببخش مامان

- نه عزیز دلم تو باید ببخشی که نتونستم برات مادری کنم

- نه مامان من ...

- داغ نبودنت زندگی رو برامون سیاه کرد

- می دونم مامان

پسربچه به کنار آسمان رفت و به او نگاه کرد ، آسمان با لبخند به بهرام نگاه می کرد ، پسر بچه با لبخند از او پرسید

- خانم خوشگله اسمت چیه ؟

آسمان متعجب بطرف او چرخید از حرف او خنده اش گرفت ، کامران متوجه شد و از کنار گلاره بلند فریاد زد

- بهروز اذیت نکن ، زن داداش ولش کن زیاد سوال می پرسه

مادر و گلاره متعجب به کامران و بعد به آسمان نگاه کردند ، آسمان با عجله سر پا ایستاد

romangram.com | @romangram_com