#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_496
مامان دایی بهرام اومده
ناگهان صدای دویدن پاهای اومد ، بهرام سر پاایستاد ، هنوز لحظه ای نگذشته بود که زنی مسن وسط سالن ایستاد و با چشمانی مبهوت و چهره ای رنگ پریده به او زل زد ، بهرام به خوش لعنت می فرستاد ، که چه کاری با خانواده اش کرده ، مادرش نیمی از موهای سیاهش را از دست داده و سفید شده بود ، زیر چشمانش چروک شده بود ، چشمانش دیگر برقی نداشت ، بهرام با چشمانی پر از دلتنگی با قدمهای بلند بطرف او رفت ، نزدیک او که شد ، گلاره هم کنارش ایستاد و با چشمانی حیرت زده به او نگاه می کرد ، بهرام به مادرش رسید ، با بغض گفت :
- مامان
ولی صورت مادر سفید شد ، چشمانش بسته شد ، ارام از هوش رفت ، بهرام او را در میان زمین و هوا گرفت و در آغوش کشید ، آرام روی زمین نشسته بودند ، آسمان به اطراف نگاه کرد و با حالتی عصبی به آشپزخانه رفت ، با یک لیوان آب برگشت ، دستی بر شانه کامران که کنار آنها ایستاده بود زد ، او بطرفش چرخید ، با چشمانی نگران و صورتی غم زده ، لیوان آب را به دستش داد ، او با لبخندی خجالت زده تشکر کرد ، خم شد ، لیوان را به گلاره داد ، او با سرعت کمی در دهان مادرریخت و چند قطره هم به صورت او زد ، مادر آرام به هوش آمد ، به بهرام نگاه کرد ، چشمانش از غم دوری او می لرزید ، چشمان بهرام لحظه ای خشک نمی شد ، مادر دستی به صورت او کشید
- بچه ام
بهرام لبخند زد ، مادر تلاش کرد درست بنشیند ، آغوش باز کرد و بهرام را در آغوش کشید ، هر دو همدیگر را به خود فشار می دادند ، مادر سر و صورت او را می بوسید ، بعد از چند دقیقه از هم جدا شدند ، صورت هر دو خیس اشک بود ، دیگران هم اشک می ریختند ، همه سر پا ایستادند ، بهرام به گلاره نگاه کرد با لبخند مهربانی او را در آغوش کشید ، گلاره می خندید ، گریه می کرد با بغض گفت :
- داداش دلم داشت از دوریت می ترکید
بهرام آرام او را از خود جدا کرد با خنده پرسید :
- منظورت اینکه دلت برام تنگ شده بود
- خیلی زیاد
- هنوز عجیب و غریب حرف می زنی
- دلم تنگ شده بود
- منم دیگه چیزی تا نابودی نداشتم
romangram.com | @romangram_com