#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_430
بهرام لبخند مهربانی زد ، دست چپش را نوازشگونه روی گونه او کشید ، با صدای محکم جواب داد
تو بیشتر از هر کسی توی اون ماجرا صدمه دیدی ، مامان به خاطر تو بلا سرش نیومده
پس ؟
بزار برات یه چیزی رو تعریف کنم ، یه روز که مامانم پنهانی از بابا اومد ملاقات ، بیش از حد گریه می کرد ، پرسیدم مامان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ گفت : مامان از اینکه نمی تونم برات کاری کنم دارم دیوونه می شم ، من فکر می کنم مامان تو هم ، برای اینکه نمی تونست برای تو کاری کنه از غصه اون بلا سرش اومد
اسمان به او نگاه می کرد ، با شنیدن حرفهای او به یاد مادرش و غم نگاهش افتاد ، باور کرد که حرفهای او درست است ، کم کم حس گناهش کمتر می شد ، این مرد جوان برای او معجزه می کرد ، بهرام لبخندی زد
حرفهام رو قبول داری ؟
اسمان لبخندی زد
آره
خوبه ، کمی آروم شدی ؟
آره خیلی
بهرام خم کرد ، یک به یک چشمان او را با محبت بوسید ، سرش را که جدا کرد ،آسمان چشمانش را باز کرد ، با محبت به او چشم دوخت ، حس می کرد ، می تواند بدون عذاب وجدان نفس بکشد ، به بهرام لبخند مهربانی زد ، بهرام بلند خندید و او را به خود فشار داد ، بازآسمان حس کرد استخوان هایش در حال پودر شدن هستند با خنده گفت :
آخ
اسمان روبروی عمارت بزرگ سفید رنگ ایستاده بود ، ، کلاه گیس سرخ رنگی به سر داشت ، شال گیپور سفیدی بر سر داشت ، کت و دامن مجلسی شیکی به رنگ آبی آسمانی به تن ، کیف کوچک دستیش به رنگ سفید بود ، عینک آفتابی زیبای به چشم داشت ، کفش پاشنه بلند ابیش او را وادار می کرد خرامان خرامان راه برود ، راننده با اشاره دست او سوار ماشین شد و راه افتاد ،آسمان به درون عمارت پا گذاشت ، سالن بزرگی روبرویش بود پر از زنان و دخترانی با سنین مختلف از نوجوان تا مسن ، خدمتکاران در همه جا برای پذیرایی در گردش بودند ، صدای موسیقی ملایمی به گوش می رسید ، خدمتکار زنی با لباس فرم قهوه ای جلو آمد ، او را راهنمایی کرد ، بطرف خانم میانسالی که کت و دامن شیکی به رنگ سبز بر تن داشت برد ، او کمی چاق با صورتی گرد و چشمانی درشت بود ،آسمان جلوی او ایستاد ، زن لبخند مهربانی به او زد
romangram.com | @romangram_com