#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_429
بگو با بغض بگو با اشک بگو ، ولی بگو می خوام بدونم
اسمان حس خوبی داشت ، از اینکه کسی بود که برایش حرف بزند ، با بغض شروع کرد
من فکر می کنم نباید برای مامان دلتنگ بشم
بهرام متعجب نگاهش کرد وآسمان ادامه داد
فکر می کنم من باعث مرگ مامان شدم
چرا اینطور فکر می کنی ؟
بخاطر زندان رفتن من مامان سکته کرد ، دق کرد
چندین قطره اشک از چشمانش سرازیر شد ، بهرام به اشکهای او نگاه می کرد ، غم چهره اش بیشتر می شد ،آسمان دستانش را از روی سینه بهرام برداشت ، قطره های پی در پی اشک را تلاش کرد که پاک کند ، بهرام با غم پرسید :
همیشه به این موضوع فکر می کنی ؟
اسمان باز دستانش را روی سینه های او گذاشت ، ولی همچنان قطرات اشک ادامه داشت
همیشه
این درست نیست ، تو توی این ماجرا بیشتر از همه صدمه دیدی
اسمان به چشمام مهربان او خیره شد
ولی من با یه دوستی اشتباه این بلا رو سر مامان اوردم
romangram.com | @romangram_com