#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_411
من تازه به این باشگاه اومدم می خواستم سلام کنم
آنها با تکبر سری تکان دادند ، سرشان را چرخانند ، به او اهمیت ندادند ،ب هرام با پرروی صندلی کشید ، کنارشان نشست ، لبخندی به آنها زد ، یکی از آنها که روبروی او نشسته بود ، مردی چاق با موهای کم پشت بود ، با اخمی از او پرسید :
چی می خوای ؟
بهرام سرش را کودکانه چرخاند
هیچی می خوام پیش شما باشینم
یکی از آنها که کنار بهرام بود ، شکم بزرگی با پاهای لاغر و چشمانی درشت داشت
ولش کن حرفت رو ادامه بده
بهرام آنها را زیر نظر گرفت ، به جز دو مرد پیشین ، دو مرد دیگر هم بودند که یکی کنارش نشسته بود ، چشمانی ریز و تیزبین داشت ، با دقت به حرفهای دیگران گوش می کرد ، و دیگری که کنار او نشسته بود ، مردی لاغر اندام با گوشهای بزرگ بود ، آنها هر چهارتن از مسئولین کشور بودند ، که در کارهای ساخت و ساز و بورس بی رقیب ، با اشاره هر انگشتشان ، یک اتفاق نو در بازار و اقتصاد می افتاد ، بهرام باز به مرد کناریش همان که شکمی بزرگ و پاهای لاغر داشت چشم دوخت او به عنوان مرد آهنین معروف بود ، سنبل زاده ، مردی بود که بیشتر ساختمانهای مهم کشور را ساخته بود ، به مرد روبرویش همان که چاق با موهای کم پشت نگاه کرد او از مهمترین افراد در صنعت خودروسازی بود ، سباق کسی بود که براحتی می توانست با چند امضا ، صنعت خودرو سازی را از کار بیندازد ، و مرد کناریش ، دریای همان که چشمان ریز و تیز بین داشت ، او جز سه مرد برتر در کار واردات نفت و بنزین بود ، آخرین مرد با گوشهای بزرگ و اندامی لاغر آقای سمندریان او جز محدود کسانی بود ، که براحتی می توانست ، بازار آهن را دچار بحران کند ، بهرام برای آنها نقشه ای آسان کشیده بود ، به حرفهای آنها به دقت گوش می کرد ، ولی برای او هیچ اهمیتی نداشت ، که آنها قصد چه کاری را داشتند ، تنها پول آنها را می خواست ، آنها بیشتر از بیست دقیقه بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به او بدهند به حرفهای خود ادامه دادند ، تااینکه بلند شدند ، تا به کار خود برسند ، بهرام هم با آنها بلند شد ، در میان جمعشان راه افتاد .
بهرام در تاریکی به آرامی خوابیده بود ، او به جز یک شلوارک راحت چیزی برتن نداشت ، صدای موبایلش بلند شد ، ولی او هیچ تکانی نخورد ، آهنگ خاموش شد ، باز صدای موبایل به هوا رفت ، اینبار چینی به پیشانی داد ، صدا دست بردار نبود ، از روی پا تختی موبایلش را برداشت ، بدون اینکه به اسم توجه کند ، آنرا لمس کرد ، دم گوش گذاشت ، خواب آلود جواب داد
بله
صدای شاد و سرحال آسمان درون گوشی پیچید
سلام
بهرام متعجب روی تخت نشست ، صورتش بف کرده و ته ریش داشت ، حالا صدایش نگران بود
چی شده ؟
romangram.com | @romangram_com