#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_410
باشه
بهرام چشمکی به او زد ، بطرف دی وی دی پلیر رفت ، دی وی دی را درون آن گذاشت ،آسمان بطرف آشپزخانه رفت ، با میوه و بستنی برگشت ، بهرام با لبخنده به او نگاه می کرد ،آسمان روی کاناپه روبروی تلویویزن نشست ،بهرام هم کنارش نشست ،آسمان میوه و بستنی را روی میز گذاشت ، کنجکاو از او پرسید :
چرا اینقدر لبخند می زنی ؟
بهرام با محبت به او نگاه کرد
خوشحالم که دیگه نمی خوام تنها فیلم ببینم
اسمان لبخندی زد و با چشمانی غمبار به او نگاه کرد ،بهرام خم شد ، یک سیب برداشت، گاز زد ، بهرام در حین روشن کردن تلویویزن پرسید :
راستی تو فیلم کمدی دوست داری ؟
بله دوست دارم
عالیه
آندو کنار هم به تماشا نشستن ،آسمان بطرف بهرام چرخید و از اینکه او کنارش بود ، خوشحال بود ، خیلی وقت بود که احساس تنهای غذابش می داد ، ولی در این دو روز حس خوبی را تجربه کرده بود ، محبتش نسبت به او بیشتر شده بود ، حالا وابستگی و دابستگی یکی می شد ، بهرام سنگینی نگاه او را حس کرد و بطرفش چرخید ، با چشمانی کنجکاو به او زل زد ،آسمان خندید و سرش را بطرف تلویویزن چرخاند ، بهرام هنوز به او نگاه می کرد ، نمی خواست او را وادار به گفتن حرفهایش بکند ، می خواست او خودش شروع به گفتن بکند ، حسهای عجیبی در چشمان او می دید .
بهرام نگاه دیگری به درون آینه به خود انداخت ، او الان موهای با مدل قارچی طلای داشت با مژهای طلای ابروهای طلای ، پوست به رنگ صورتی با کک و مکهای روی بینی و گونه ها ، لبخندی به خودش زد ، لباسهای تنگ اسب سواری به رنگ آبی بر تن داشت ، با چکمه های بلند و قهوه ای ، کلاه مخصوصی به رنگ سفید به سر گذاشت ، یک شلاق سیاه به دست گرفت ، ساک ورزشی به دوش گذاشت ، از مسافرخانه کوچک بیرون زد . درون باشگاه اسب سواری یک ابمیوه در دست داشت ، درست به اطراف نگاه می کرد ، تا اینکه آن جمعی که بخاطرشان به آن باشگاه آمده بود را دید ، لبخند موزیانه ای بر لبش نشست ، بطرفشان راه افتاد ، کنار میز دایره شکل ایستاد که چهار مرد مسن دور آن نشسته بودند ، هر چهار تا لباسهای اسب سواری برتن داشتند ، روی میز پر از آبمیوه و کیک بود ، آنها در مورد قدرت بورس صحبت می کردند ، بهرام کنار میز آنها ایستاد ، مانند پسران 18 ساله لبخند معصومانه ای زد با شادی گفت :
سلام
آنها متعجب به طرف او چرخیدند ، او باز لبخند شد
romangram.com | @romangram_com