#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_403
من چقدر این رنگ گونه هاتو دوست دارم
اسمان با خجالت و گونه ای کشیده سرش را پائین انداخت ، بهرام دستش را برداشت و باز مشغول خوردن شد ،آسمان به او نگاه می کرد ، میخواست بداند که از کی بهرام به او فکر می کرده ، پس با کنجکاوی پرسید :
از کی فهمیدی ؟
بهرام با چشمانی کنجکاو و دهانی پر پرسید :
چی رو ؟
اینکه منو دوست داری ؟
بهرام زد زیر خنده
عجب دختری هستی
اسمان با اخم گفت :
یعنی چی ؟
فکر نمی کردم هیچ وقت این سوال رو بپرسی
نمی خوای جواب بدی ؟
من از توی فرودگاه که جواهرات رو از ما گرفتی ازت خوشم اومد
اسمان متعجب پرسید :
romangram.com | @romangram_com