#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_402
پس چرا گیج بودی ؟
اسمان لبخند تلخی زد
اخه تا امروز هیچ کس زنگ خونه ی منو نزده بود
بهرام متعجب به او نگاه کرد ، خانه خودش هم به همین شکل بود ، تنها شهرام به دیدنش می آمد ، برای برگرداندن شادی با شیطنت گفت :
من از حالا اینقدر زیاد بیام اینجا که تو خسته بشی
اسمان با شادی گفت :
واقعا ؟!
یعنی تو از من خسته می شی ؟
منظورم زیاد اومدنت بود
آره میام
با محبت نگاهش کرد و زمزمه آلود ادامه داد
دلم خیلی زود برات تنگ میشه
اسمان با شنیدن این جمله احساس می کرد داغ کرده و گونه هایش سرخ شدند ، بهرام با دیدن گونه های سرخ او دست راستش را بالا برد ، گونه ی او را کشید
romangram.com | @romangram_com