#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_400


بفرماید

میکروفون را به دست او داد ، او هم مجبور شد ، بطرف سن راه بیفتد ، از کنار چند میز گذشت ، با گذشتن از چند پله بر روی سن قرار گرفت ، چرخید نگاهی به آسمان که منتظر او را نگاه می کرد ، کرد ، از نگاه او خنده اش گرفت ، لبخندی زد ، سری تکان داد ، به مردجوان که کنارش بود اشاره کرد ، او هم به کنارش امد ، بهرام دم گوش او چیزی گفت ، که او روی سن رفت ،آسمان متعجب و منتظر به بهرام چشم دوخته بود ، چرابهرام نگفته بود او دوست دخترش نیست ؟! با فکر اینکه شاید بهرام هم او را دوست دارد ، آرام آرام لبخند زیبای بر روی لبانش نشست ، بعد از چند لحظه دو مرد جوان دیگر به جز مرد پیشین بر روی سن آمدند ، یکی پشت پیانو و دیگر پشت جاز نشست ، و خود ان مردجوان گیتار را بلند کرد ، بهرام نگاهی سرشار از محبت به آسمان انداخت و صدای پیانو بلند شد ، بهرام با حس عجیبی شروع به خواندن کرد ،آسمان باورش نمی شد ، او به این زیبای بتواند بخواند ، کم کم صدای جاز و گیتار بلند شد ، بهرام ترانه ی آرام و ملایمی را که سرشار از عشق بود را به زیبای می خواند ، در اواسط اجرا او مردجوان گیتاریست ، گیتار به دست پائین بطرف آسمان رفت ، او را که متعجب بود از جای خود بلند ، بر روی سن می برد ، بهرام به او نگاه می کرد ، لبخند مهربانی زد ، با محبت جلو رفت ، سه پله پائین رفت ، دست راستش را جلوی آسمان دراز کرد ، او با محبت دستب هرام را گرفت ، همراه او بر روی سن رفت ، کنار بهرام ایستاد هر دو تلاش می کردند ، که کمتر به هم نگاه کنند ، تا اینکه چشمانشان آنها را لو ندهد هر دو از اینکه کنار هم بودند احساس گرما و آرامش می کردند ، بعد از تمام شدن آهنگ همه ی کسانی که در رستوران بودند آنها را با شور و شوق تشویق کردند ، بهرام با چشمانی لبریز از محبت به آسمان نگاه کرد ،آسمان با دیدن چشمان او باز حس کرد ، خون مانند مواد مذاب در تمام بدنش به حرکت در آمد و بدنش را به آتش کشید ، باز گونه هایش سرخ شد ، سرش را از خجالت زیر انداخت ، بهرام با دیدن سرخی گونه های او لبخند عمیقی زد .

هوای خنک شبانه پارک ، سرسبزی و بوی گلها همه گیج کننده بود ، محوطه بازی پارک پررفت و آمد و شلوغ بود ، بچه ها مشغول بازی و دست فروشها مشغول فروش بودند ، آسمان در کناربهرام قدم بر می داشت ، زیر چشمی به بهرام نگاه کرد ، لبخند شیرینی بر لبش نشست ، چشمان بهرام ناگهان او را غافلگیر کردند ، آسمان برای فرار از نگاه او به قدمهایش سرعت داد کنار یک بلال فروش ایستاد ، بهرام فرار کردن او را دید سری تکان داد ، به دنبالش رفت ، وقتی آسمان بلال را گرفت ، او پول را حساب کرد ، نگاهی به هم انداختند ، راه اتفادند ، از میان شلوغی می گذشتند ،آسمان آرام آرام از بلال می خورد ، جلوی بهرام گرفت ، ولی او سر به علامت نه تکان داد ، باز به راه خود ادامه دادند ، به جای رسیدند ، که کسی نبود ، تاریک و روشن با درختانی زیبا و گلهای خوشرنگ بود ، بهرام سرجایش ایستاد ، ولی آسمان آرام آرام قدم بر می داشت تا اینکه متوجه ایستادن او شد ، برگشت به او نگاه کرد ،آسمان زیر یک تیرک چراغ برق ایستاده بود ، در حین خوردن بلال به او نگاه می کرد ، بهرام با قلبی کوبنده به او نگاه کرد ، دیگر نمی توانست باید حرف می زد ، آرام به آسمان نزدیک شد ، آسمان منتظر به او نگاه می کرد ، روبرویش ایستاد ، به چشمان منتظرآسمان زل زد ،آسمان میان چشمان او چیزی را می دید که دلش می خواست باور کند ، بهرام آرم بلال را از میان انگشتان او بیرون کشید ، وروی زمین پرت کرد آسمان با شگفتی به این کار او نگاه کرد ، که بهرام آرام دستانش را دور کمر او حلقه کرد ، خیلی آرام او را به خود نزدیک کرد ،آسمان حس عجیبی داشت ، حس لطیف دوست داشتن کاملا درون تنش پیچید ، آرام دستانش را بالا آورد ، روی شانه های بهرام گذاشت ، بهرام با این حرکت او احساس اطمینان بیشتری پیدا کرد با چشمانی پر از محبت به او زل زد ، با صدای زمزمه آلود و پر از محبت گفت :

دوستت دارم

ناگهان آسمان احساس خوشبختی کرد ، از حسی که به او منتقل شده بود ، لبخند درخشانی بر لب آرود ، بهرام با دیدن لبخند او لبخند زد ، آرام سرش را جلو برد ، لبانش را گرم روی لبان محجوب آسمان گذاشت ، ارام و گرم لبان او را بوسید ، آسمان آرام و با حیا جواب بوسه های او را می داد ، بعد از اینکه لبانشان از هم جدا شد ، بهرام با برق خوشحالی در چشمان به او نگاه کرد ،آسمان باید می گفت ، او هم می خواست اعتراف کند ، پس با صدای لبریز از هیجان آرام اعتراف کرد

دوستت دارم

بهرام با شنیدن اعتراف او حس شیرین محبت را مزه مزه کرد ، اینبارآسمان را محکمتر به خودش فشار داد ، دست راستش آرام بالا رفت و از میان موهای او پشت گردنش را گرفت ، باز صورتش را جلو برد ، و اینبار لبانشان با اطمینان بیشتری همدیگر را لمس کردند .

هنوز دو دقیقه به ساعت 8 صبح مانده بود ،آسمان آرام با موهای باز راحت خوابیده بود ، که ناگهان صدای زنگ درب آپارتمان بلند شد ، با تعجب چشم باز کرد ، روی تخت نشست ، بلوز وشلوار آبی رنگی به تن داشت ، متعجب به ساعت نگاه کرد ، دیدکه هنوز یک دقیقه به ساعت 8 صبح مانده ، با چشمانی پف کرده و چهره ای گیج بلند شد ، باز صدای زنگ بلند شد ، با سرعت بطرف درب رفت ، بدون اینکه از آیفون نگاه کند ، درب را باز کرد ، متعجب به روبرویش با حالتی گیج نگاه کرد ، بهرام مرتب و شیک ، او کت سبز لیمویی به همراه بلوز و شلوار آبی تیره برتن داشت ، با دستانی پر و چشمانی شاد او را نگاه می کرد ، بهرام با لبخند گفت :

صبح بخیر

بنظرش قیافه ی خواب آلودآسمان چه شیرین ست ،آسمان جواب او را با حالتی گیج داد

صبح بخیر

او دستانش را بالا برد و ظرف یه بار مصرف بزرگ حلیم را نشان او داد

اومدم با هم صبحانه بخوریم


romangram.com | @romangram_com