#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_399
هیچی
اسمان دیگر ادامه نداد. نمی خواست بگوید که من نمی خواهم تو را بیشتر ببینم ، باید ترک کنم خواستنت رو و با چشمانی حسرتبار به بهرام چشم دوخت ، بهرام حس عجیبی را از چشمان او می دید، می خواست ادامه حرفهایشان را بدهد که دستی روی شانه اش حس کرد به پشت سرش چرخید و سرش را بالا گرفت ، همان خواننده روی سن بود ، بهرام کنجکاو به او نگاه می کرد:
بله.
خواننده که مرد جوانی با چشمانی ریز بود گفت:
لطفا بلند شید.
بهرام نگاه کنجکاوی به آسمان انداخت ، آسمان سری به علامت ندانستن تکان داد ، او متعجب سر پا ایستاد ، مرد جوان که کتی سرخرنگ به تن داشت ، یک میکروفون بی بسیم دست او داد گفت :
لطفا بیاید ، برای دوست دختر زیباتون چیزی بخونید
بهرام متعجب خندید
چی .... بخونم ؟!
بله
بهرام به آسمان که متعجب به او چشم دوخته بود ، نگاه کرد
ولی من نمی تونم
باز به مرد جوان چشم دوخت که او را روی سن راهنمای می کرد ، نگاهی به اطراف کرد ، همه را متوجه خود دید ، متعجب خندید
ولی ....
romangram.com | @romangram_com