#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_397

چی ؟!

بله

به جز آندو تعدادی خانواده با خنده و شوخی داخل می رفتند ، آندو از یک راهرو باریک و کوتاه پارکت شده ، درمیان سر و صدا گذشته به سالن کوچکی رسیدند که قسمت سمت راست آن برای تماشاچیان بود ، بهرام ،آسمان را در جای در وسط جایگاه برد ، در کنارها تعدادی خانواده نشستند ، در میان سالن تعدادی پسربچه در حال گرم کردن بودند ، چندین مربی جوان هم کنار آنها بودند ،آسمان به بچه های معصوم آنها نگاه می کرد و لذت می برد ، با خنده از بهرام پرسید :

تو اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟

بهرام نگاهی به اطراف کرد ، با لبخند شیرینی گفت :

دیروز از اینجا می گذشتم که اطلاعیه بزرگی نوشتن که ( مسابقات تکواندو نونهالان ) فکر کردم باید جالب باشه

واقعا جالب بنظر میاد

بهرام از دیدن لبخند و صورت شاد او خوشحال بود ، صدای دست و فریاد بلند شد ، دو پسر بچه چهارساله را به وسط سالن می آورده ، پسر نوجوانی که داور بود ، کنارشان ایستاد ، با صدای سوت آندو شروع به مبارزه کردند ، نه تنها هیچ حرکتی را درست انجام نمی دادند ، بلکه بهم حتی نزدیک نمی شدند ، تنها روبروی هم سرو صدا می کردند و در هوا می پریدند ، حرکاتشان بامزه بود ، همه بلند بلند می خندیدند ، پدر و مادرشان تشویقشان می کردند ، بهرام وآسمان از خنده اشک به چشم آمد ، بعد از آندو دو پسر بچه دو دیگر هم آمدند ، آندو تا یک ساعت دیگر هم به مبارزه های کودکان نگاه می کردند ، بهرام از نگاه به خنده هایشان لذت می برد ، او از جا برخاست ،آسمان با دیدن او از جایش بلند شد ، آنها آرام آرام از میام مردم گذشتند ، تا بیرون بروند ، پا بیرون که گذاشتند ، چیزی به غروب نمانده بود ، هوا کمی خنک شده بود ،آسمان هنوز می خندید ، بهرام با لبخند از او پرسید :

خوب بود ؟

عالی بود

خوشحالم خوشت اومد

مرسی که منو اوردی به اینجا

اما فکر کنم بزرگ بشن مبارزان خوبی بشن

اسمان بلند زد زیر خنده ، بهرام او را همراهی کرد ، باز سوار ماشین شدند ، در مورد بچه ها صحبت می کردند ، بلند بلند می خندید ، بهرام جلوی رستوران دنج و کوچک ولی زیبا ماشین را نگهداشت ، او را به داخل راهنمای کرد ، سالن روشنی داشت که میزهای گرد و صندلیهای که تکیه گاههای بلند داشتند همه جا چیده شده بودند ، یک سن کوچک که روی آن پیانوی سیاه رنگ زیبا و یک جاز و چند گیتار و چندین صندلی و میکروفون روی آن بود ، بهرام او را به گوشه دنجی در سمت چپ سالن راهنمایی کرد، پشت یک میز دو نفره نشستند ، بهرام لبریز از شادی بود، حسهای عجیبی او را احاطه کرده بودند ، باید کاری می کرد با لبخند منو رو جلوی آسمان گرفت ، اسمان در موقعه گرفتن منو با لبخند به او نگاه کرد، در چشمان بهرام محبت عجیبی می دید و این به او گرمای می داد، باز طپش قلبش اوج گرفت، حس می کرد گونه هایش سرخ شده و بهرام هم این سرخی را دید و این سرخی برای او نشانه ی خوبی بود. گارسون آمد و آندو غذا را سفارش دادند، در حین خوردن غذا، مردجوان خواننده با صدای آرام ترانه ایی رابه همراه گیتار می خواند ،بهرام به آسمان نگاه کرد و با محبت پرسید :

romangram.com | @romangram_com