#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_396
بهرام خندید
خداحافظ
خداحافظ
اسمان نگاهی به ساعت انداخت ، از 1 بعد ازظهر گذشته بود ، با عجله به دورن حمام رفت ، مانتو سرخ رنگی تا پائین زانو و شلوار سیاه بر تن کرد ، کمربند پهن نقره ای رنگی به دور کمر مانتو بسته شده بود ، موهایش را به شکل فانتزی وشل بطرف چپ گیس کرده بود ، یک تل نقره ای زد ، آرایش ملایمی و زیبای کرد ، کفش پاشنه دار نقره ای رنگی به پا کرد ، کیف کوچک دستی نقره ای به دست گرفت ، هنوز دو قیقه ای به ساعت 5 مانده بود ، موبایلش زنگ خورد ، بهرام بود ،آسمان با شادی جواب داد
سلام
سلام من پائینم
اومدم
اسمان موبایلش را درون کیف انداخت ، با سرعت شال سیاهش را رها بر سر انداخت و از خانه بیرون زد ، از لابی بیرون می رفت که عینک آفتابی سیاهش را به چشم زد ،ب هرام را کنار پورشه سفیدش از پشت شیشه دودی درب لابی دید ، او کت و شلوار سورمه ای رنگی به تن داشت ، بلوز نقره ای رنگی که چندین دکمه اش باز بود بر تن داشت ، عینک آفتابی به چشم داشت ،آسمان صدای طپش قلبش را می شنید ، بهرام بطور شگفت انگیزی جذاب شده بود ، نفس بلندی کشید ، از لابی بیرون رفت ، بهرام که کنار پورشه در زیر آفتاب کم جان منتظرش ایستاده بود ، سرش را بالا گرفت ، از آنهمه زیبای و متانت آسمان به وجد آمد ، دیگر مطمئن بود آن دختر را می خواست ، برای او لبخند زد ،آسمان جواب لبخند او را با لبخند داد ، بهرام درب ماشین را باز کرد ،آسمان نشست ،ب هرام درب را ست ، ماشین را دور زد ، سر جایش نشست .
بهرام ماشین را کنار ورزشگاه کوچکی نگه داشت ، هر دو پیاده شدند ،آسمان با کنجکاوی ازبهرام پرسید :
چرا اومدیم اینجا ؟
برای تفریح
اینجا چه خبره ؟
مسابقات تکواندو نونهالان
romangram.com | @romangram_com