#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_375

بهرام غرق در خوشی شد با صدای آرام به او گفت :

- ممنونم

موتور با سرعت عجیبی به جلو می رفت موهای آسمان در هوا می چرخید و بهرام با اطمینان و لبخند مغرورانه ای به جلو می راند .

اتاق گریم ، اتاق نسبتا بزرگی بود، با فضای گرم، آندو روبروی آینه نشسته بودند و مشغول گریم چهره های خود بودند که صدای درب آمد هردو با صورتی که لکه های سرخ خون مانندی روی آن تا زیر گردن ادامه داشت به طرف درب برگشتند صدای بهرام بلند شد:

- بله.

درب باز شد ، دختر جوانی بود ، با بلوز و شلوار فرم رو به او کرد ، با کلمات دست و پاشکسته ای به انگلیسی گفت :

- ده دقیقه دیگه فرصت دارین

بهرام با لبخند گفت :

- آماده ایم ، ممنون

بهرام با چشمانی جدی نگاهی به آسمان کرد :

- آماده ای ؟

آسمان سرش را تکان داد

- بله

هر دو برای لحظه ای بهم زل زدند ، بهرام قدمی بطرف او برداشت ، با صدای آرام پرسید :

romangram.com | @romangram_com