#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_374
آسمان با نگاه به او ، او هم کلاه را از سر برداشت و نگاهی به آن انداخت گرمش بود ولی باز برای امنیت نمی توانست از آن بگذرد ، بهرام از درون آینه او را نگاه می کرد با حس کلافگی به او گفت :
- بندازش بره ، گرمه
آسمان کلاه را روی زمین انداخت و باز با فاصله از بهرام نشسته بود ، او هم بطرف آسمان چرخید ، با صدای آرام به او گفت :
- تو که نمی خوای بیفتی ؟
آسمان سرش را تکان داد
- نه نمی خوام چرا ؟
- خوب پس کمرم رو بگیر
آسمان سری تکان داد و بهرام چرخید ، موتور را روشن کرد ، آسمان با دو دست خیلی نرم کمر او را گرفت ، بهرام خنده اش گرفته بود ولی در آن گرما از حس گرم دستان او لذت می برد ، بدون اینکه بچرخد باز آرام در میان هیاهو اطراف گفت :
- محکمتر
آسمان کمی محکم گرفت ، بهرام دیگر حرفی نزد ، گاز داد ، موتور با سرعت از جا کنده شد ، آسمان ترسید ، جیغ بلندی کشید کمی از او فاصله گرفت ، بهرام دست راستش را چرخاند ، پشت کمر او گذاشت ، او را بطرف خودش هل داد ، سینه آسمان محکم به کمرش خورد ، به او تکیه داد ، دست راست او را گرفت ، دور کمر خود محکم حلقه کرد ، آسمان حس خوبی پیدا کرد ، حسی که در آن چند روز می خواست پس بزند ، حس اعتماد و آرامش ، او کاملا به بهرام چسبیده بود ، دست چپش را هم دور کمر او حلقه کرد ، چانه اش را به شانه او تکیه داد ، لبخندی آرامش بخش بر لب بهرام نشست ، او هر چه می گذشت بیشتر خواهان آسمان می شد ، موتور با سرعت در میان ماشین های سواری به جلو می رفت ، هر دو بدون ترس به جلو نگاه می کردند ، بهرام با مهارت به جلو می راند ، دهانش را نزدیک گوش آسمان برد ، با صدای آرام پرسید
- نمی ترسی ؟
سرش را چرخاند ، آسمان هم همان حرکت را تکرار کرد و دهانش را نزدیک گوش او برد ، آرام جواب داد
- چون با توام نه
romangram.com | @romangram_com