#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_358


- نه خانم فردا هنرپیشه معروف (( شاهید کاپور )) میاد دیدن موزه ، پس بخاطر شلوغی اقدامات امنیتی زیادتر میشه

- هر چه بیشتر ، بهتر فقط فردا

- نه

آسمان بیرون رفته بود .

روز بعد از صبح زود ، در گرما تعداد ، زیادی خبرنگار و عکاس به جز تعداد فراوان طرفداران که همه جا را گرفته بودند ، هیاهو به پا کرده بودند ، نیروهای امنیتی دو برابر شده بودند ، مدیر موزه از این موزه بسیار راضی بود ، می خواست با این کار و آمدن آن هنرپیشه معروف اعتبار بیشتر به دست بیاورد ، او تنها نگران ازدحام عجیب گردشگرهای خارجی بودند ، همه مسئولین به او اطمینان داده بودند ، ((که همه چیز به خوبی پیش می ره )) مهمانان رسیدند ، با شلوغی زیادی که به وجود آمده بودند ، به آرامی به جلو می رفتند ، هنرپیشه معروف آرام به جلو می رفت ، تا به نقاشیهای معاصر رسیدند ، به آرامی به آنها نگاه می کرد ، لذت می برد ، او یک هنرمند بود و عاشق هنر ، او به غرفه رسید که تابلوهای نقاشان معروف هندی بود ،آسمان در میان جمعیت با آنها به جلو می رفت ، سراب و سهراب هم به دنبال اواتاقی که هنرمند معروف در آن رفته بود ، جای بود که همان تابلوی مورد نظر او در آن بود . او در میان شلوغی همان پیرمرد را می دید که در مقابل سه پایه نشسته و از آن کپی می کند و کمی دورتر از او نگهبان مواظب در میان آن شلوغی یک گله گردشگر آمریکایی با هیجان وارد شدند ،آسمان با خود گفت الان موقعشه.

صدای قلبش بلند شده بود،آسمان از سر راه آن آمریکاییها کنار رفت، در اتاق مجاور و پشت به زنی که نقاشی می کرد قرار گرفت، یک مرد آمریکایی از کنار او از مقابلش گذشت ، خودش را باز هم عقب تر کشید و درست مثل اینکه او را هل داده باشند به سه پایه نقاشی آن زن برخورد کرد و آن را به زمین انداخت، در حالی که مشغول کمک کردن به زن نقاش بود، پاشنه کفش او در میان جعبه رنگ ها فرو رفت و آن را روی کف سالن واژگون کرد، سهراب و سراب با دقت حرکات او را زیر نظر داشتند، این حادثه نظر همه گردشگرها را جلب کرد، نگهبان به طرف دیگر سالن دوید تا یکی از مستخدمین را برای پاک کردن کف سالن صدا کند ، بازدید کنندگان از موزه به دور محل ریخته شدن رنگ ها روی کف زمین که لکه بزرگ و غریبی ایجاد کرده بود جمع شده بودند، و همه با هم صحبت می کردند، افتضاح بزرگی بود، هنرپیشه جوان در کنار مدیر مشغول نگاه کردن بود، هر لحظه امکان داشت متوجه شوند ، آسمان در شلوغی و هیاهوی مردم گم شده بود، دو نگهبان تلاش می کردند، گردشگرها را هل بدهند و آنها را از محل که رنگ به روی زمین ریخته شده بود، یکی از نگهبانان بطرف مدیر رفت، دو دقیقه بعد او آنجا بود، نگاه وحشت زده اش را به آن لکه بزرگ دوخت و فریاد کشید.

- زود باشین تمیزش کنید.

چند مستخدم برای آوردن تینر رفتند.

آسمان به نگهبان که جمعیت را هل میداد تا راهش را باز کند تا به اتاقی که در آن کاری کرد برود نگاه کرد، سراب و سهراب چشم از او بر نمیداشتند ولی می دیدند او خیال انجام کاری را ندارد. سهراب ناگهان چیزی به خاطرش رسید به دنبال آن نگهبان رفت و او را در اتاق خالی به همراه یک پیرمرد که داشت نقاشیی را کپی می کرد یافت. تمام تابلوها سرجایشان بود پس چی شده بود؟ او میدانست اتفاقی افتاده ولی؟

مدیر موزه درون دفتر زیبایش مشغول خواندن بود ، او مرد شیک پوشی بود ، که موهای بلندش جلب توجه می کرد ، منشی او که دختر زیبای بود ، وارد دفتر شد ،

- قربان آقای می خواهند ، شما رو ببینند ، او این نامه رو برای شما اورده

متن نامه این بود

(( از موزه بزرگ لندن به شما همکار محترم


romangram.com | @romangram_com