#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_354


- راه بیفت کارها رو بکن با اولین پرواز بریم هند ، اینبار کار بهرام ایروانی تمومه

سراب سری تکان داد و رفت ، تیموریان با حالتی عصبی نفس کشید .

آسمان از روزی که پا به هند گذاشته بود ، از جاهای دیدنی و باستانی آنجا دیدن کرده بود ، به موزه رفت و به غرفه ی نقاشهای معاصر سر می زد ، او با دقت همه چیز را زیر نظر گرفته بود ، دوربین های مداربسته ، نگهبانانی که آنجا مراقب بود ، چراغهای نور مادون قرمز برای مراقبت شب ، او می دانست با اولین تماس با هر تابلو تمام دربهای غرفه ها و موزه بسته می شود ، او بلوز و دامن آبی آسمانی برتن داشت ، دامنی تنگ تا روی زانو و بلوزی تنگ و آستین بلند ، او هر روز بلیط تهیه می کرد ، و همه ی غرفه ها را زیر نظر می گرفت ، پشت سر او چندین کارآگاه از چندین روز پیش از امدن او با خبر شده بودن ، در میان آنها مهرداد ، سهراب دیده می شدند ، تیموریان به آندو گفته بود (مطمئناآسمان بعنوان یک گردشگر به آنجا نخواهد رفت) و آنها قصد داشتند از همین اول کار حواسشان به آسمان باشد ولی آسمان تنها به گردش پرداخته بود و آنروز هم از این اتاق به آن اتاق می رفت و در غرفه های نقاشان معاصر با آرامش و به آرامی به جلو می رفت و در کنار هر کدام لحظات را سپری می کرد.

سهراب خسته به مهرداد گفت:

- این از روزی که اومده فقط داره می گرده تا کی باید منتظر بمونیم ؟؟

مهرداد با حالتی عصبی به او نگاه کرد

- باید منتظر بمونیم ، تیموریان وقتی یه چیز میگه درست تشخیص داده

- ولی جریان بهرام ایروانی کمه اینم اضاف شده

- من موندم سه سال که نمی تونیم کوچکترین مدرکی از بهرام ایروانی پیدا کنیم ولی دست بردار نیست

هر دو سری از روی تاسف تکان دادند ، به دنبال آسمان راه افتادند ،آسمان به نمونه مورد نظر رسید ، روبروی نقاشیهای یک نقاش معروف و برجسته هندی ایستاده ، به آنها نگاه می کرد ، تابلوی غروب پائیز ، او تابلوی بزرگ اسرار آمیز را به تماشا ایستاد ، حیرت انگیز بود ،آسمان به اطراف نگاه کرد ، تعداد زیاد نگهبانان ، دوربین های مدار بسته همه نشان می داد ، دزدی از آنجا غیرممکن است ، آسمان به اطراف نگاه کرد ، همه جا را زیر نظر داشت .

تیموریان به همراه سراب به هند آمده بود ، او درون دفتر بزرگ کارآگاه هندی نشسته بود ، او چشمان درشت و سیاهی داشت ، با صورتی استخوانی و اندامی لاغر که یونیفرم پلیس را بر تن داشت ، تیموریان با جدیت انگلیسی به او گفت :

- آسمان زادمهر قصد دزدیدن یک تابلوی نقاشی را داره

کارآگاه هندی با خنده نیز انگلیسی گفت :


romangram.com | @romangram_com