#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_353

- شما چیزی رو فراموش نکردین ؟

علیاف از روی صندلی کنارش یک سامسونت سفید رنگ برداشت ، به دست او داد ، بهرام با آرامش و حوصله آنرا باز کرد ، به چک پولها نگاه کرد ، خیلی جدی به علیاف گفت :

- بنظر میاد کار تموم باشه ؟

- بله کار تمومه

بهرام به خیابان چشم دوخت .

تیموریان به تیتر های روزنامه نگاه می کرد ، عصبی دست راستش را به سرش می کشید ، او درون دفتر کوچک و گرمش روبروی میز نشسته بود ، در آن چند ماه از تعقیب و زیر نظر گرفتن بهرام ایروانی و آسمان زادمهر هیچ نشانه ای به دست نیاورده بودند ، هر بار خبر کلاهبرداری و دزدی از جای ، حتی در کشورهای اطراف به گوش می رسید ، ولی آنها نمی توانستند ، کار بکنند ، در مقابل ایروانی و زادمهر برای تفریح همراه هم بیرون رفته بودند ، و همه جا زیر نظر بودند ، تیموریان عصبی سر پا ایستاد ، او بلوز و شلوار نامرتبی به تن داشت ، از گرما و خشم به خود می پیچید ، هر روز فشار مقامات بیشتر می شد ، تلفن کوچکی که روی میز بود را برداشت ، با صدای عصبی شروع به صحبتکرد ،

- سراب با تمام کشورهای که در اونها اخیرا دزدی و کلاهبرداریهای کلان شده ، تماس بگیر ، بخواه یک نسخه از تحقیقاتشون رو بفرستن ....... می دونم قبلا فرستادن ولی حالا همه چیز رو می خوام فهمیدی

با خشم تلفن را بر سر جایش کوبید .

فصل دهم

تیموریان درون دفتر کوچکش نشسته و در حین خواندن پرونده ای با دست چپ عرق روی پیشانیش را پاک می کرد ، لباسهای فرم پلیس را برتن داشت ، سراب نفس زنان وارد شد ،

- هفته پیش که آسمان زادمهربه هند رفت ، مهرداد و سهراب به دنبالش رفتند ، بهرام ایروانی یک ساعت پیش به هند رفت

تیموریان با خشم نگاهش کرد ، با فریاد گفت :

- چی گفتی ؟

- رفت هند

romangram.com | @romangram_com