#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_332
- ولی شاید این کشف به ضرر من تموم بشه
- چطور ؟
- دیدی از توی من یه آدم مزخرف بیرون زد ، که خوشت نیاد باهاش معاشرت کنی
آسمان خندید و سرش را تکان داد
- شاید
بهرام هم خندید
- عجب دختری هستی ! تو الان باید بگی اختیار داری نه بابا این چه حرفیه
- واقعا ؟!
هر دو خندیدند ، و بعد از خوردن صبحانه راه افتادند ، هوا گرم شده بود ، آفتاب شدت پیدا کرده بود ، هر چه جلوتر می رفتند ، آسمان متوجه می شد از کرج بطرف چارلوس می روند ، با کنجکاوی از بهرام پرسید :
- داریم می ریم چارلوس ؟
- آره
آسمان بیشتر کنجکاو شده بود بهرام پخش ماشین را روشن کرد ترانه ملایمی از گرون سون در فضا پخش شد ، آسمان به درختان زیبا جلوی چشم دوخته بود ، در افکارش دنبال حسهای مختلفی که از کنار بهرام بودن احساس می کرد می گشت و کنار هم می گذاشت ، می خواست بفهمد این آرامش کنار او از کجا سراغش می آید بهرام هم از کنار آسمان بودن احساس عجیبی داشت حس می کرد کمی از تنهایش کم شده حس میکرد آشنای هر چند کمرنگ در زندگیش گوشه ای را به انحصار خودش گرفته ، کم کم به منطقه گچسر نزدیک می شدند آسمان تابلوی روستای گرماب را دید باز کنجکاو پرسید
- میریم روستا ؟
romangram.com | @romangram_com