#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_319
احلام با غم به او نگاه کرد ، با صدای بی حال جواب داد
- کاش یادم بود ، چرا یادم نمیاد ؟
بهرام با لبخندی موزیانه به او نگاه می کرد .
بهرام روز بعد در زیر نور شدید خورشید دبی با بلوز چسبان سفید و شلوار جین سفید رنگ عینک آفتابی با فرم سفید از مشین مدل بالای پیاده شد ، کیف چرمی در دستش بود ، وارد بانک شد ، یک صندوق امانات گرفت ، بعد از قرار دادن کیف درون صندوق امانات از بانک بیرون آمد ، مستقیم به هتل رفت ، با بی حالی روی تخت درازکشید ، با استفاده از تلفن آنجا شماره ای را گرفت ، با صدای شاد گفت :
- سلام پیرمرد
صدای سمندریان درون گوشی پیچید
- سلام پسرجون
- پروژه تموم شد
- پس تموم ؟
- بله شب کلید رو با پیک می فرستم
- پولو به حسابت واریز می کنم
- خوبه
ارتباط قطع شد .
تیموریان به خبرهای که از مالزی و دبی و ... کشورهای دیگر رسیده بود ، نگاه می کرد ، اینترنت پر از این خبرها بود ، سیاوش روبروی تیموریان در اتاق کوچکشان پشت میز نشسته ، با حالتی عصبی با کاغذی خودش را باد می زد ، با ناراحتی گفت :
romangram.com | @romangram_com