#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_318
بهرام تنها سری تکان داد ، با غرولند بلند شد ، بی حال بطرف سرویس بهداشتی رفت ، بعد از شتشو و مرتب کردن خود ، بطرف آشپزخانه راه افتاد ، مستخدمان برگشته بودند ، احلام لباس پوشیده بی حال پشت میز غذا خوری بزرگ نشسته بود ، بهرام خنده اش گرفت ولی جلوی خودش را گرفت ، روبروی او نشست ، احلام لیوان شیر بزرگی جلویش بود ، با دیدن او مشکوک نگاهش کرد ، بعد از اینکه بهرام روبرویش نشست ، آرام و بی حال از او پرسید :
- چیزی می خوری ؟
- یه لیوان آب پرتقال ، بگو کمی خوردنی بیارن ، باید یک کم خودم رو تقویت کنم
لبخند ، پهنی به او زد ، ، احلام متوجه منظور او شد ، متعجب به او نگاه کرد ، بعد به یکی از خدمتکاران زنی که آنجا بود ، اشاره کرد ، او هم با سرعت همه چیز را روی میز چید ، بهرام مشغول شد ، احلام با حالتی مشکوک از او پرسید :
- دیشب چی شد ؟
بهرام جرعه ی آب پرتقالش را قورت داد
- همونی شد که تو می خواستی
- ولی من هیچی یادم نیست
- واقعا یادت نمیاد ؟
- نه
- حیف شد
- واقعا ؟
- تو عالی بودی
romangram.com | @romangram_com