#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_302


آسمان خنده اش گرفت ، باورش نمی شد او چه راحت متوجه حرکات و روحیاتش می شد ، بهرام هم می خندید ، میز را دور زد ، کنار او قرار گرفت ، او چنگالش را روی میز گذاشت ، بهرام او را بطرف خلوت و دنجی کشید و با حالتی گله مانند پرسید :

- چرا اومدی دبی چیزی به من نگفتی ؟

آسمان متعجب از او پرسید :

- چرا باید به تو می گفتم ؟

- چون ما با هم دوست نزدیک هستیم

- دوست نزدیک ؟

- اینطور نبود ؟

- فکر نکنم

بهرام خنده اش گرفت ، آه بامزه ای کشید و موضوع را عوض کرد

- نگفتی اینجا می خوای چه کار کنی ؟

آسمان لبخند مشکوکی شد

- همون کاری که تو می خوای انجام بدی

- قبول دارم یه فکرای توی سرم بود ولی منصرف شدم


romangram.com | @romangram_com