#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_295
- - یک مردمیانسال ؟!
- بله ایشون ....
آسمان دستی برای او تکان داد ، او با عجله درب ماشین را باز کرد ، آسمان با عصبانیت داخل شد و نشست ، اینبار با عصبانیت غرید :
- بهرام
تالار بزرگی بود ، همه جا روشن فضای مطبوع و خنک بود ، مردان و زنان زیادی با لباسهای رسمی و شیک خود به هر طرف می رفتند ، میزهای پر از خوراکی و میوه در گوشه ها برای پذیرایی قرار داشت ، خدمتکاران زن و مرد با لباسهای یک شکل برای پذیرای اطراف سرک می کشیدند ، صدای موسیقی بلند بود ، تعداد زیادی مرد و زن در وسط در حال رقصیدند بودند ، ناگهان در میان رقص دو تن ، با چشمانی متعجب به هم نگاه کردند ، بهرام باورش نمی شد ، آسمان روبروی او کنار مرد جوان برازنده ای که میزبان آنها بود ، در حال رقص بود ، آسمان پیراهن چسبان از جنس گیپور سیاه که ساتن طوسی رنگی آستر آن بود ، به تن داشت ، بازوهای و گردن زیبایش بیرون بودند ، موهای قهوه ایش را بالای سرجمع کرده بود ، آرامش ملایمی داشت ، جواهراتش با مروارید اصل تزئین شده بود ، بهرام چشمانش بر روی دست مرد جوان ، بر روی کمر آسمان افتاد ، احساس خشم کرد ، برای لحظه ای قصد کرد به جلو برود و او را کنار بکشد ، ولی چهره ای خونسرد به خود گرفت ، او هنوز به احساست خود اعتماد نداشت ، آسمان هم با دیدن بهرام روبروی خود متعجب بود ، او تاکس سیاه برتن داشت ، پاپیونی زرشکی به یقه ، با موهای آراسته و روغن خورده ، بطور عجیبی جذاب بود ، در آغوش او یک دختر سبزه روی ، زیبا در حال رقص بود ، آسمان احساس خفگی کرد ، از اینکه بهرام آنقدر به دختری نزدیک ایستاده بود ، احساس دلتنگی می کرد ، ولی چاره ای نمی دید ، با خونسردی چشم ، از او گرفت ، به طرف دیگر نگاه کرد ، باز حس کینه درون قلبش شروع به جوشش کرد ، بهرام که چرخش سر بی تفاوت او را دید ، حس عجیبی به او دست داد ، او بار آخر آسمان را مشتاق دیده بود ، و حالا بی تفاوت ، پس تصمیم گرفت ، اخم پیشانیش را باز کند ، بی تفاوت و شاد باشد ، در حین رقص خود و همراهش را بطرف میزبان شان کشید ، در کنار آنها قرار گرفتند ، بهرام پشت سر آسمان را می دید ، احساس گرما می کرد ، چشمانش را از روی پشت گردن لخت او برداشت و به چشمان بزرگ میزبان خود نگاه کرد و با صدای شاد به انگلیسی گفت :
- سلام انور جان
انور مردجوان متمولی بود که آنشب در کاخ بزرگ خانوادگیش جشن رقصی بر پا کرده بود ، او بسیار برازنده و شک پوش بود ، کت و شلواری سیاه و پاییونی به همان رنگ ، پوست سفیدش به زیبای پوست دخترکان بود ، او هم با شادی برای بهرام خندید ، انگلیسی را با لهجه عربی جواب حرف می زد
- من ندیدمت ، فکر نمی کردم اومده باشی
بهرام اشاره ای به دختر جوان همراهش کرد ،
- تو که فکر نمی کنی من می تونستم از این هلو بگذرم
آسمان با کینه به او که به انور نگاه می کرد ، نگاه کرد ، و با غرولند با خود تکرار کرد
- هلو !
و رویش را بطرف دیگر چرخاند ، حس حسادت برای اولین بار گریبانش را گرفت ، بهرام نمی دانست او چرا رویش را چرخاند ولی همین هم برای او گران تمام شده بود ، آنها آرام به رقص خود ادامه می دادند ، بهرام می خواست آسمان را به حرف بیاورد پس با صدای بی تفاوت از انور پرسید :
- خانم همراهتان رو معرفی نمی کنی ؟
romangram.com | @romangram_com