#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_294
و با عصبانیت از اندو دور شد .
همه جا سیاه و تاریک بود ، جز سیاهی چیزی نبود ، کم کم سایه ای به جلو می آمد ، سایه جلو تر رفت ، بالای سر گاوصندوق ایستاد ، آنرا باز کرد ، ولی گاو صندوق پیش از او خالی شده بود ، او عصبانی موهایش را کنار زد ، با صدای عصبی زیر لب غرولند کرد
- بهرام ایروانی
بله آسمان بود ، عصبی به درون گاو صندوق نگاهی دیگر کرد .
آسمان آرام بطرف دیوار می رفت ، بلوز و شلواری سیاه برتن داشت ، موهایش را زیر کلاه چسبان سیاهی کرده بود ، از دیوار بالا رفت ، پیش از اینکه به آنسوی دیوار برود ، ناگهان در چندین متر آنطرف تر ، بهرام کامل سیاه بر تن داشت از دیوار به بیرون پرید ، باز صدای آسمان که غرولند مانند بلند شد
- بهرام ایروانی
دندانهایش را روی هم می سابید ، دلش می خواست فریاد بکشد .
آسمان با کلاه گیسی سرخ و شالی قهوه ای ، مانتوی خشک سرخ که او را کمی چاق نشان می داد و آرایشی زیاد ، درون ماشین نشسته بود ، راننده درب ماشین را برای او باز کرد ، جلوی جواهر فروشی شلوغ بود ، آسمان نگاهی به راننده کرد و با لهجه ای شمالی به او گفت :
- برو ببین اونجا چه خبره ؟
راننده پسر کم سنی بود ، با عجله جلو رفت و بعد از چند دقیقه برگشت ، آسمان کنجکاو به او نگاه کرد و او با هیجان شروع به صحبت کرد :
- پلیس برای تحقیق اومده
- پلیس ؟!
- بله میگن توی دو روز گذشته یک مرد میانسال ازاین جواهر فروشی کلاهبرداری کرده
romangram.com | @romangram_com