#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_268


می دونم هیجان رو دوست داری پس خوش می گذره

آسمان متعجب پرسید :

تو از کجا می دونی که من هیجان رو دوست دارم ؟

از انتخاب شغلت

آسمان خنده اش گرفت فکر کرد او راست می گوید ، بهرام ادامه داد

فردا روز عالیه خواهد بود

امیدوارم

بهرام بطرف درب ماشین خم شد انرا باز کرد

بفرمایید

آسمان سری تکان داد ، خانمانه نشست پیش از اینکه حرکت کند ، برای بهرام دست تکان داد و او هم جواب داد ، ماشین از جا کنده شد .

بهرام به ساعت نگاه کرد ، ده شب ، بطرف دی وی دی پلیر رفت ، یک فیلم در آن گذاشت ، تلویویزن را روشن کرد ، او بلوز و شلواری راحتی قهوه ای رنگی پوشیده بود ، طبق معمول یک ظرف چیپس در بغل ، روی کاناپه در قسمت جلو پایش را کشید و به تلویویزن نگاه می کرد ، هنوز بیست دقیقه از فیلم نگذشته ، آهنگ موبایلش بلند شد ، اخمی کرد و بدون اینکه ظرف بزرگ چیپس را کنار بگذارد ، بطرف راست خود را کشید ، موبایل را برداشت نگاهی به صفحه کرد ، لبخندی روی لبش نشست ، اولین بار بود که اسم آسمان روی صفحه گوشی او می افتاد ، با شادی گفت :

- سلام

آسمان از استقبال کودکانه او خنده اش گرفت :


romangram.com | @romangram_com