#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_263
- چرا نشد ؟
آسمان آهی کشید ، بهرام در چشمان او یک غم سنگین دید ، آسمان سری تکان داد و به قفسه ها نگاه کرد قصد نداشت الان چیزی بگوید ، این مسئله یک علامت سوال در سر بهرام باقی ماند ، کنار او به قفسه ها تکیه داد ، آسمان به او نگاه کرد که باز نگاههای حریصانه او را به خود دید ، بهرام سر تا پای او را آرام آرام نگاه می کرد ، لبخند عجیبی بر لب داشت ، ولی روی اجزای صورت او بیشتر مکث کرد تا به چشمان او رسید ، لبخند عجیبی بر لب داشت ، وقتی کلافگی را در چشمان آسمان دید ، چشمکی به او زد ، آسمان چرخید و به او پشت کرد ، نفس بلندی کشید ، نگاههای او نفسش را به شمار می انداخت ، صدای بهرام او را متوجه خود کرد ، بهرام از کنار به روبرویش می آمد ، با صدای شاد به او گفت :
- جز کتابهای روانشناسی ، چی میخونی ؟
- خیلی چیزا ، تاریخی ، رمان .... هر چیزی که خوب باشه
- خوبه
- تو چی ؟
- من مستندهای تاریخی دوست دارم ، در ضمن عاشق آسمون و ستاره هام در مورد اونا می خونم
- پس کتابهای که خریدی کو ؟
بهرام مشکوک خندید
- هنوز خرید نکردم
آسمان تعجب کرد نمیدانست او چرا به این شکل می خندد ولی بی تفاوت گفت :
- اگر بخوای توی پیدا کردن کتاب مورد نظرت می تونم کمکت کنم
بهرام باز خندید
- باشه بریم
romangram.com | @romangram_com