#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_256
بهرام با چشمانی که برق عجیبی در آن می درخشید بطرف او چرخید ،آسمان هم باز به او نگاه کرد ، بهرام در حین اینکه پوزخند می زد جواب داد
تو اصلا چی از من می دونی که فکر می کنی منو شناختی ، که حالا با دیدن یکی از علایق من تعجب می کنی ؟
آسمان چشمانش را چرخاند
من اونقدر که با تو در ارتباط بودم و باید می شناختم ، شناخته ام
بهرام سری تکان داد و با صدای مرموز گفت :
پس تو اصلا منو نشناختی
آسمان به چشمان او نگاه کرد و با صدای که تلاش می کرد ، بی تفاوت باشد ، جواب داد
فکر نمی کنم لازم باشه ، بیشتر از این بشناسمت
بهرام لبخند شیرینی به او زد ، متوجه صدای کنترل شده او شده بود ، پس با صدای تحریک کننده به او گفت :
توجه کن به این مجله ، می خوام یه بخش مهم از زندگی خودم رو بهت بشناسم
آسمان حس کرد به این موضوع علاقمند شده می خواست بهرام را بهتر بشناسد ولی پیش از اینکه واکنشی نشان بدهد بهرام ادامه داد
- اول بزار برات یک کم از این ورزش بگم ، که چرا من اینقدر دیوانه شم
اسمان کنجکاوانه به او نگاه کرد ، بهرام ادامه داد
romangram.com | @romangram_com